|
پژوهنده
|
||
سلام.
چشم انداز جوان به روز شد.
هفت اشکال و ایراد مهم بر کتاب اقدس برگرفته از اقدس موجود در کتابخانه بهائیت.
پاسخ های دندان شکن از شما= تخته کردن در وبلاگ چشم انداز جوان از ما. خوبه؟
گرچه به ایرادات این عزیزان صدها بار جواب داده شده است و اساسا سواد بهائی ستیزان در این حد و اندازه نیست که به نوشتجات و آثار حضرت بهاالله ایراد بگیرند و با توجه به بی قیدی و بی تفاوتی بهائی ستیزان به اینکه ایرادات پوشالی ایشان زیرآب کتاب قرآن و اسلام را می زند ولی کمترین خدشه ای به دین بهائی وارد نمی سازد و با وجود اینکه مطمئن هستیم که اگر خود حضرت محمد رسول الله هم از آسمان ظاهر می شدند و جواب ایشان را می دادند همین چشم اندازیها حضرت را فورا به جرم ارتداد به جوخه اعدام می سپردند و با وجود اینکه قولهای بهائی ستیزان هم در محکم بودن زبانزد خاص و عام است (مثل مهر کردن قرآنها و دادن امان در برخوردهای روحانیت و قاجار با بابیان و سوگند خوردن نظام اسلامی در مورد نادرست بودن عدم پذیرش دانشجویان بهائی) ولی لازم دانستیم برای اتمام حجت و بستن درب طفره و عذر تراشی به این سوالهای کودکانه نیز پاسخ دهیم.
البته مخاطب سایت نگاه راست افراطی و کوتاه فکران جامعه ایران نیست و از صاحبان اندیشه و نظر و محققان و علاقمندان به بحثهای بروز سایت و تازه بهائیان پیشاپیش پوزش می خواهیم و امیدواریم که در مورد این گفت و شنود از ما خرده نگیرند.
و اما در سایت بهائی ستیزان آمده است که:
حال در این پست چشم انداز جوان قصد دارد به ریسکی خطرناک دست بزند. باد آباد. میگویند یا زنگی زنگ یا رومی روم. به قول معروف یا این وری یا اون وری. تصمیم داریم چشممان را بر روی تمام اشکالات و ایرادات درست و منطقی که به کتب و عقاید مختلف بهائیت از قبیل ایقان و بیان و فرائد و ...، وارد است ببندیم و از زبان آقای کیایی پنج سوال و اشکال را که فقط و فقط به کتاب مستطاب اقدس وارد است (آن هم از دهها اشکال و خرده ایشان که به کتاب اقدس گرفته اند) را مطرح نماییم و البته بی انصافی نکرده و عین پنج ایراد را از کتاب اقدس از کتابخانه آثار بهائی کلیشه نماییم. اگر عزیزان و دوستان بهائی و غیر بهائی پاسخی دندان شکن در زمینه این چند سوال (ترجمه و حکمت این آیات) به ما دادند، قول میدهیم که انگشت ندامت به دهان گرفته با کمال شرمساری دست از تایپ و انعکاس مطالب در رد بهائیت کشیده و چه بسا پس از یک عذرخواهی مفصل قلم به تایید این فرقه مظلوم وبه حق بچرخانیم...
و اما ایراد اول:
- ناموس هر بهائی = نه مثقال طلا
دوستان شاید بر ما خرده بگیرند که ما به زبان عربی مسلط نیستیم. البته اگر مسلط هم بودید کار به جایی نمیبردید. چون خدای فارسی زبانی که بخواهد عربی را نخوانده و آب نکشیده بلغور کند، عربی شیوایی نخواهد داشت. آقای کیایی زحمت اینکار را برایتان کشیدهاند.
ترجمه: به تحقیق حکم کرده است خداوند برای مرد و زن زنا کننده دیه که به بیت العدل تسلیم نمایند و آن دیه عبارت از نه مثقال طلا است. اگر دوباره تکرار کردند شما هم تکرار کنید به دو برابر جزاء(هیجده مثقال طلا) این است آنچه حکم کرده است به آن دارنده نامهای دنیا وآخرت و مقدر شده برای آن عذاب بزرگ.
به عبارتی ساده تر شما نه مثقال طلا فراهم بکنید و به ناموس هر بهائی که خواستید تجاوز بکنید. بالاترین دیه یا مجازات آن نه مثقال طلا است. با نه مثقال طلا به در خانه هر بهائی که خواستید بروید و کام دل از نوامیس آنها بستانید.
س.س
آنچه كه در چشمانداز جوان درج شده تشكیل شده از مقدّمهای كه خودش جای حرف بسیار دارد و سخنان دیگر كه به یكایك این نكات میپردازیم. نمیتوانم به اینها مطلب بگویم، چون كلمهء مطلب فی نفسه گویا موارد خواسته شده یا طلب شده است كه اینها به كلـّی نیست و كسی كه تحت عنوان آقای كیایی اینها را نوشته دیده بر خود و كتاب خویش بسته و اینگونه داد سخن داده است. فقط نكتهای را گوشزد نمایم كه چون مقدّمهنویس با تمسخر و ریاكاری وارد میدان شده است، بنده نیز متأسّفانه مجبورم چشم به روی آسمانی بودن قرآن ببندم و ایرادهای این كتاب را بگیرم و خوب هم بگیرم.
و امّا مقدّمه:
1- در كلام اوّل نوشتهاید "ایرادات درست و منطقی"؛ كسی كه با این زمینهء فكری وارد میدان میشود به زبان حال میگوید كه بنده هیچ گوش شنوایی به جوابهای شما ندارم و ایرادات من كاملاً وارد است و منطقی است. معمولاً وقتی گوش شنوایی وجود نداشته باشد، سخنی نباید بر زبان راند. امّا چون این آقا یا خانم بیمنطق در پایان مقدّمهء خود قولهایی دادهاند كه هیچكدام را هم عمل نخواهند كرد، بنده فقط از ایشان میخواهم كه بعد از شنیدن پاسخ، دیگر از این مهملبافیها نكنند و فقط به ایرادات لاتعدّ و لاتحصای قرآن جواب بدهند.
2- ما در صدد شكستن دندان هیچ كس نیستیم و پاسخ دندانشكن نمیدهیم. بلكه سعی میكنیم كسی را كه صرفاً به دنبال یافتن راهی جهت منكوب كردن دیگران است قانع كنیم كه راهی را كه میرود خطا است. اگر از قرآن نكتهای در این یادداشت ذكر میشود، نه به جهت ایراد گرفتن به این كتاب سماوی است، بلكه برای آن است كه بگوییم اگر ما هم به دنبال خطاهای قرآن بودیم، هرآینه فراوان میتوانستیم فراهم آوریم و این كتاب را زیر سؤال ببریم، همانطور كه مسیحیان و یهودیان بردند و مسلمانان هیچ جوابی برای آنها نداشتند و هنوز هم خود را به كری میزنند و جواب مسیحیان را نمیدهند.
3- شما بارها قول دادهاید كه انگشت ندامت به دندان بگزید و نگزیدید؛ بارها قول دادید و عمل نكردید؛ عاقبت هم به قتل و غارت بهائیان دست زدید و مصادره اموال را پیشه كردید. با این كه در طول تاریخ عهدشكنی شما بارها ثابت شده، باز هم به شما اعتماد میكنیم و این چند سطر را مرقوم میداریم. نیازی هم به عذرخواهی شما نداریم. تأییدی هم از شما نمیخواهیم و نیازی به طعنهء شما كه مینویسید "این فرقهء مظلوم" هم نیست. دیگران باید قضاوت كنند چه كسی ظالم است و چه كسی مظلوم.
4- و امّا این كه به طعنه مرقوم فرمودهاید "خدای مرحوم" یا "آقاخدا"؛ این نیز از آن طعنههایی است كه باید در موقع خود با توجّه به آیات قرآن جوابش را خودتان بدهید. حضرت محمّد تیری انداخت و سپس فرمود، "این تیر را من نینداختم خدا انداخت." یعنی من كه خدا هستم، تیر را انداختم. در مورد دیگری وقتی با حضرات مسلمین بیعت میفرمود و میدانید كه همه دستها را روی هم میگذارند و بیعت میكنند و دست حضرت محمّد روی همهء دستها قرار گرفت و فرمود، "یدالله فوق ایدیهم". در واقع قبل از آن هم فرموده بود كسانی كه با تو بیعت كردند با خدا بیعت كردند. حالا، اگر حضرت محمّد خدا است و میشود با او بیعت كرد و دستش فوق دستها قرار گیرد میشود یدالله، بگذار حضرت بهاءالله هم خدا باشد. لطفاً نفرمایید كه خداوند فرمود؛ شما باید این نكته را برای غیرمسلمانی كه قرآن را قبول ندارد ثابت كنید نه برای خودتان.
5- و امّا خارج شدن كلمهء "الله ابهی" از زبان و قلم شما، توهینی به این كلام مقدّس است. بهتر است نه به این عبارت تكلـّم كنید و نه از قلم خود جاری سازید. چون بنا به بیان حضرت امام محمّد باقر اسم اعظم الهی در دعای سحر اسلامی است و شكـّی نیست كه در اسمهای خداوند كه در این دعا ذكر شده، اوّلین اسم اسم اعظم است و در تقدّم قرار میگیرد. طالبان مراجعه فرمایند.
و امّا بعد؛
در مقام اوّل به مسألهء زنا پرداختهاید و فقط عبارتی را انتخاب كرده و به آن قناعت كردهاید. اگر مثله كردن كلام و استنباط از آن كار درستی است، باید "كلوا و اشربوا" را از قرآن بگیرید و "لاتسرفوا" را فراموش كنید. بنابراین، بهتر است اوّلاً، كلام را به طور كامل بیان كنید، ثانیاً سایر آیات الهی را در این مورد به دقـّت مورد بررسی قرار دهید؛ ثالثاً حكم قرآن و طریق اثبات زنا در آن كتاب را نیز بیان فرمایید تا ببینیم ناموس بهائی در خطر است یا ناموس مسلمان (البتـّه اگر ناراحت نمیشوید و حمل بر توهین نمیفرمایید).
بنابراین، ابتدا به آیهء كتاب اقدس كه بخشی از آن را برای خوانندگانی كه كتاب را در دست ندارند ذكر كنیم تا ببینیم این آیه چه معنایی دارد. قبل از آن مقدمةً ذكر نمایم كه به موجب آیهء "قد حُرّم علیكم القتل و الزّنا..." (بند 19) این عمل حرام است. آنطور كه حضرت عالی به اشتباه مرقوم فرمودهاید، این عمل حرام نیست و با پرداخت مبلغی حلـّیت مییابد و موضوع فیصله پیدا میكند. هر عمل جزایی دارد كه به موجب آن خاطی مجازات میشود. این جزا دو جنبه دارد؛ جنبهای مربوط به این عالم مادّی است و دیگری مربوط به عالم بعد است. در این عالم اگر كسی نتواند كفّ نفس كند و این خطا را مرتكب شود، به پرداخت جزای نقدی محكوم میشود و نامش علناً اعلام خواهد شد (مبین آیات در این مورد توضیح داده است: "این جزا به جهت آن است تا رذیل و رسوای عالم گردد و محض تشهیر است و این رسوایی اعظم عقوبت" – گنجینه حدود و احكام، ص301). اگر خاطی با مجازات دو جنبهای اوّل (یعنی مجازات نقدی و اعلام علنی نامش) متنبّه نشود، دفعهء دوم به دو برابر دفعهء قبل محكوم میشود (كه به قول شما 18 مثقال است)؛ دفعهء سوم 36 مثقال خواهد بود و دفعهء چهارم هفتاد و دو مثقال و به همین ترتیب تضاعف یابد. و امّا جنبهء عالم بعد را كه شما عمداً از قلم انداختهاید، عذابی دردناك است. تصوّر نشود كه به همین سادگی خداوند از خطای فرد خواهد گذشت. در دنبالهء آیه فرموده است، "و فیالاُخری [عالم بعد] قُدّر لهما [هر دو] عذابٌ مُهین" (بند 49). یعنی هم عذاب است و هم تحقیر و تذلیل.
و امّا نكتهء دوم در مورد سایر بیانات حق است كه راجع به عصمت و عفـّت ذكر شده و شما عمداً به آن بیتوجّهی كردهاید. حضرت بهاءالله میفرمایند، "إنـّا نأمُرُ عبادالله و إمائه بالعصمة و التـّقوی لیقومنّ مِن رقد الهوی و یتوجهنّ إلی الله فاطر الأرض و السّماء." (امر و خلق، ج3، ص425) و در مقام دیگر میفرمایند، "اهل بهاء نفوسی هستند كه اگر بر مدائن ذهب مرور كنند نظر التفات به آن ننمایند و اگرچه جمیع نساء ارض به احسن طراز و ابدع جمال حاضر شوند، به نظر هوی در آنها نظر نكنند." (گنجینه حدود و احكامة ص299) و در مقام دیگر میفرمایند، "طراز اعظم از برای اماء عصمت و عفـّت بوده و هست. لعمرالله نور عصمت آفاق عوالم معانی را روشن نماید و عرفش به فردوس اعلی رسد." (امر و خلق، ج3، ص425) و در مقام دیگر میفرماید، "هر نفسی از او آثار خباثت و شهوت ظاهر شود او از حق نبوده و نیست." (گنجینه حدود و احكام، ص299) حضرت عبدالبهاء، مبین آیات حضرت بهاءالله، میفرمایند، "عندالله امری اعظم از عصمت و عفـّت نیست. این اعظم مقامات عالم انسانی است و از خصائص این خلقت رحمانی و دون آن از مقتضیات عالم حیوانی." (بدائعالآثار، ج2، ص268) و در مقام دیگر میفرمایند، "اهل بهاء باید مظاهر عصمت كبری و عفـّت عظمی باشند. در نصوص الهیه مرقوم و مضمون آیه به فارسی چنین است كه اگر ربّات حجال به ابدع جمال بر ایشان بگذرند، ابداً نظرشان به آن سمت نیفتد. مقصد این است كه تنزیه و تقدیس از اعظم خصائص اهل بهاء است. ورقات موقنهء مطمئنّه باید در كمال تنزیه و تقدیس و عفـّت و عصمت و ستر و حجاب و حیا مشهور آفاق گردند تا كلّ بر پاكی و طهارت و كمالات عفـّتیه ایشان شهادت دهند. زیرا ذرّهای از عصمت اعظم از صدهزار سال عبادت و دریای معرفت است." (مكاتیب عبدالبهاء، ج1، ص450) برای جلوگیری از تطویل كلام از ذكر بقیه بیانات مباركه خودداری میشود.
و امّا قرآن و حكم زنا: حرمت زنا كه اصلاً ذكر نشده است، مگر آن كه آقای كیایی استنباطاً مرقوم فرمایند. یعنی در قرآن اشاره ای به "حرام بودن" زنا نشده است. فوقش این است که می فرماید از آن دوری کنید.( اسراء/32). فقط استنباط می شود که در ادیان قدیم زنا گناهی بزرگ بوده (و دلالت بر زشتی زنا دارد و نه حرمت آن. دوم، با نگاهی به سورهء نور معلوم میشود كه اوّلاً موضوع مهمّی مثل زنا را باید در سورهای به نام "نور" مطرح كرد. حالا چه رابطهای بین "زنا" و "نور" وجود دارد، لابد خدای محمّد بهتر میداند. و امّا بعد، اگر كسی زنا كرد، (شاید برای انتظام اجتماع) صد ضربه شلاّق بزنید و رهایشان كنید بروند به كارشان برسند. صحبتی هم از مجازات آن جهانی نیست! بعد هم زانی برود با زانیه ازدواج كند و خوش باشد؛ البتـّه این ارفاق هم دربارهء او شده كه با زن مشرك هم میتواند ازدواج كند (كه البتـّه این ایراد وارد است كه زن پاك و باعصمت غیرمسلمان، یعنی مشرك، با زن مسلمان زانیه یكسان است؛ یعنی تو مسلمان باش امّا زانیه باشی اشكال ندارد، بهتر از آن است كه مشرك باشی و باعصمت باشی!)
حالا میرسیم به اصل موضوع و آن این كه هر كسی خواست زنا را ثابت كند باید حتماً چهار شاهد پیدا كند. (آخر خودتان انصاف دهید ای مردمان منصف، كدام آدم عاقلی میآید در مقابل چهار نفر به كاری دست بزند كه بعداً صد ضربه شلاّقش بزنند؟!) میدانید اگر كسی به شخصی تهمت زنا بزند و نتواند چهار شاهد پیدا كند خودش باید هشتاد ضربه شلاّق بخورد. در اینجا است كه حتـّی اگر سه نفر احیاناً شاهد جریانی باشند و بروند شهادت بدهند و نفر چهارم را نتوانند پیدا كنند یا (به هر ترتیب) قانع كنند كه شهادت بدهد، خودشان باید هشتاد ضربه شلاّق را نوش جان فرمایند تا دیگر شاهد ارتباط مخفیانهء دو مسلمان نباشند و دیگر هم از آنها شهادت قبول نكنید و ناموس مسلمان هم تكلیفش معلوم است. حالا، یك راه دیگر باقی مانده و آن این كه شوهری بخواهد زنش را رسوا كند، یا به ترتیبی بدهد صد ضربه شلاّقش بزنند، دیگر نیازی به چهار شاهد ندارد؛ هر وقت عشقش كشید میتواند برود و به جای چهار شاهد شهادت بدهد و قال قضیه را بكند و تازه جالب اینجا است كه "لمن الصّادقین" هم محسوب شود. فقط اگر دروغ گفته باشد، لعنت خدا بر او باشد. حالا اگر زن هم این وسط بیاید و چهار بار به خدا قسم بخورد كه این كار را نكرده است، از او رفع اتـّهام خواهد شد. یعنی زن مسلمان برود و ناموس را بفروشد به شهوتی و سپس شوهرش بفهمد و تنهایی به جای چهار شاهد شهادت دهد و زن چهار بار به خدا قسم بخورد، شهادت یك تنهء شوهرش را كه به اندازهء چهار نفر ارزش داشته به تنهایی باطل كند. در اینجا دو حالت قابل پیشبینی است: اوّل آن كه شوهری هر كاری كه دلش بخواهد میتواند انجام دهد و زنش تا چهار شاهد پیدا نكند نمیتواند عمل خلاف او را ثابت كند؛ ولی شوهر به تنهایی میتواند. بنابراین، زنش باید ساكت باشد و حرف نزند تا او به كارش برسد. حالت دوم؛ زن مسلمان هر كار دلش میخواهد بكند و با چهارتا قسم خدا از خودش رفع اتـّهام كند. آخر كسی كه رفته زنا كرده، دیگر چكار خدا دارد كه قسم بخورد و پای قسمش هم بایستد. اگر قدری انصاف داشته باشید تأیید میفرمایید كه حكم زنا در اسلام بسیار سست است و اگر بنا به استنباط سخیف آقای كیایی بخواهیم پیش برویم، باید بگوییم كه ناموس زن مسلمان به مراتب بیشتر بر باد است تا زن بهائی.
و امّا التفاتاً ذكری هم از لواط فرموده بودید. نمیدانم در كجای قرآن كریم این عمل نهی شده است كه به اقدس بند كردهاید. امّا به این بیان حضرت بهاءالله توجّه فرمایید، "قد حرّم علیكم الزّنا و اللـّواط و الخیانة. أن اجتنبوا یا معشر المقبلین. تالله قد خـُلِقتُم لتطهیر العالم عن رجس الهوی. هذا ما یأمركم به مولی الوری إن أنتم من العارفین. مَن ینسب نفسه الی الرّحمن و یرتكب ما عمل به الشـّیطان، إنّه لیس منـّی. یشهد بذلك كلّ النـّواة و الحصاة و كلّ الأشجار و الأثمار و عن ورائها هذا اللـّسان النـّاطق الصـّادق الأمین." (گنجینه حدود و احكام، ص339) شاید شما معنای "لیس منـّی" را ندانید؛ حضرت بهاءالله از او سلب نسبت به خود میفرمایند؛ یعنی در زمرهء بهائیان نیست. امّا در اسلام با این عمل چگونه برخورد میشود، نمیدانم. لطفاً فقط از كتاب قرآن شاهد مثال بیاورید و استنباطات مجتهدین را كه معلوم نیست كه از كدام مجتهد حكم اجتهاد گرفتهاند كه خود او هم معلوم نیست از چه كس دیگری حكم اجتهاد گرفته، ذكر نفرمایید كه حكم الهی نتواند محسوب شد.
و امّا این كه در كتاب اقدس فرموده، "إنـّا نستحیی أن نذكـُرَ حكم الغلمان" از شدّت قباحت این عمل است كه حیا فرموده به آن بپردازد. امّا باز هم آن را رها نكرده و افزوده، "اتـّقوا الرّحمن یا ملأ الإمكان و لاترتكبوا ما نُهِیتُم عنه فی اللـّوح و لاتكونوا فی هیماء الشـّهوات من الهائمین." از آن گذشته تعیین جزای آن را نیز به بیتالعدل محوّل فرموده است (گنجینه حدود و احكام، ص339)
- دنباله دارد
حمله به بهائيان ايران، از افراد سالخورده تا كودكان دبستانى، همچنان بیوقفه ادامه دارد
نيويورک، ۷ جون ۲۰۰۷ (سرويس خبرى جامعه جهانى بهائى) – گزارشات و اسنادى كه در شش ماهۀ اخير از ايران واصل شده حاكى از كوششهاى وسيع و در عين حال حساب شدۀ دولت جمهورى اسلامى در جهت ادامه و شدت بخشيدن تدريجى به تعقيب و آزار بهائيان ايران است.
مدارک جمع شده حاكى از كوششهاى دولت ايران براى تحت نظر گرفتن و شناسائى بهائيان، موارد ديگرى از سوءرفتار و تبعيض عليه دانش آموزان بهائى در همهى سطوح، افزايش اقدامات در جهت محروم كردن بهائيان از وسيلۀ معاش و حملات مداوم به ديانت بهائى در رسانههاى رسمى خبرى میباشد.
بانى دوگال نمايندۀ ارشد جامعهى بين المللى بهائى در سازمان ملل گفت: «مجموعه اين جريانات ماهيت فوقالعاده وحشتانگيزى دارد و باعث نگرانى شديد بهائيان سراسر جهان شده است.»
خانم دوگال گفت: «اعتقاد بر اين است که اين وقايع اخير به تحريک وزارت اطلاعات و در اغلب موارد به طور حساب شده توسط اين وزارتخانه برنامهريزى شده تا در بهايئان ايجاد رعب و وحشت نمايد، آنها را از نظر مادى آسيبپذير سازد و در آنها احساس عدم امنيت شغلى و اجتماعى بوجود آورد.»
«نيت آنان آشكارا اين است كه بهائيان ايرانى را با ايجاد سوء ظن، عدم اعتماد، و حتى با کاشتن بذر كينه و نفرت در دل هموطنانشان از همميهنان خود جدا سازند تا همچنان از پيشرفت اجتماعى، اقتصادى و فرهنگى اين اقليت بىگناه دينى جلوگيرى به عمل آمده و حيات اجتماعى آنان متزلزل گردد.»
براى مطالعهى بيشتر دربارهى حملات اخير به بهائيان ايران اين لينک را دنبال كنيد:
نقد از کاویان صادق زاده میلانی
از جمله نویسندگان و نواندیشان ایران معاصر آقای عماد الدین باقی هستند و نقد حاضر بررسی مختصریکی از تالیفات ایشان است. کوتاه سخن باید گفت که کتاب جدلهای تاریخی: در آمدی بر تاریخ نگاری معاصر از جمله کتابهایی است که خواندن آن برای تمام کسانی که علاقه به تاریخ ایران و تحولات فکری درون مرزی دارند لازم و ضروری است.
لازم به تذکر است که آقای باقی درجریان انقلاب 1357 و در عنفوان جوانی به عنوان یک فعال و عنصری انقلابی حضور داشتند. خاطرات و یادداشتهای شخصی ایشان از فعالیتهای سیاسی دوره انقلاب در کتاب فرادستان و فرودستان بسیار گیرا و پر محتواست. در دوره پس از انقلاب نیز با تکمیل درسهای حوزه ای تا حد پایان سطح وابتدای خارج (مرحله حجت الاسلامی) و سپس با اخذ فوق لیسانس جامعه شناسی از دانشگاه علامه طباطبایی وارد فعالیتهای فکری و فرهنگستانی شدند و علاوه بر ورود به مرحله تبلور فکری در میدان روشنگری اندیشه و بیداری اذهان به فعالیت پرداختند. مقالات و مصاحبه های وارد در کتاب مورد نظر و انتقاد های تند و تیز وارد بر ایشان که در کتاب آورده شده است نیز مربوط به همین دوره از فعالیتهای ایشان است.
کتاب به سبکی تالیف شده است که خواندن آن به راحتی و سهولت انجام می گیرد زیرا که برخلاف کارهای سنگین و یکنواخت علوم اجتماعی و تاریخی فرهنگستانی اثری چالشی و پر از رد و بدل نظرها و نقدهاست. ولی جالب بودن و گیرایی محتوای کتاب را نباید به معنای ساده بودن آن انگاشت. مقاله ها و نظرات منعکس شده در کتاب به بازنگری بسیاری از داده های تاریخی و فلسفه تاریخ می انجامد و چون بخشهایی از کتاب رد و بدل انتقادها و نقد اندیشه هاست این نقدها مسلسل وار و بی وفقه اند و خواننده نباید از آنها به طور سطحی بگذرد.
نزدیک به نیمی از کتاب را سه نشست و مباحثه 4 تن از صاحبنظران تشکیل می دهد. این مباحثه در مورد تاریخ شناسی و تاریخ نگاری انقلاب اسلامی مباحثه ای بسیار خواندنی و ارزشمند است. این سه نشست در نوع خود منحصر به فرد است و شاید کمتر مشابه آن را در فضای فرهنگستای ایران دیده باشیم. چهار صاحبنظر حاضر اسدالله بادامچیان، عماد الدین باقی، صادق زیباکلام و حاتم قادری بودند که از چهار منظر و بینش فکری تاریخ نگاری و فلسفه تاریخ انقلاب اسلامی را بررسی و تحلیل می کردند. سوالهایی که در این نشستها مطرح می شود بسیار بحث انگیز و انتزاعی است. سوال در باره تاریخ شروع انقلاب اسلامی را در نظر بگیرید. آیا انقلاب بهمن 57 ادامه مبارزات مصدق است؟ یا ادامه 30 تیر است؟ یا ادامه مشروطیت است؟ یا هیچیک؟ کدام مولفهء انقلاب اسلامی مهمتر و پر تاثیرتر از بقیه است؟ آیا شخصیت و کاریزم رهبر انقلاب آقای خمینی پر تاثیرترین مولفه بود و چرا؟ و دهها سوال دیگر ریز و درشت که به رونق بحث می افزاید.
در بین شرکت کنندگان آقای بادامچیان از دیگر صاحب نظران نظرات تندتری (و شاید افراطی تری) را ارائه می کرد و از لحاظ تاریخ شناسی علمی و آکادمیک کاستی های ایشان و اسطوره سازی ایشان (مثلا از آقای خمینی) محسوس است گرچه در مواردی که بحث داغ می شد وی کمی از کاستیهای نظری خویش را اذعان می کرد. به نظر می رسید که آقای قادری تماس و برخوردی عمیق با مکاتب فلسفه تاریخ فرهنگستانی و غربی داشته است و راحتتر فرضیه ها و اصطلاحات دانشگاهی را به کار می برد. آقایان باقی و زیباکلام نیز از تحلیلهای فرهنگستانی و دانشگاهی بهره می بردند ولی می توان گفت که مجموعا کاربرد ابزار شناخت و تحلیل آکادمیک در بین کارشناسان ایرانی جدی نیست و بقول آقای قادری "لعابی از علم و علمیت" بر آن می زنند و بس.
در اینجا یک گریز کوتاه را لازم می دانم. در نگرشی سطحی این کاستی نظری شاید نتیجه دهه ها تلاش برای زدودن هر فکر متاثر از غرب از ذهن ایرانیان باشد. یعنی در فضائی که پوپر و فوکو و هگل و مارکس همه مسموم و آلت دست استکبار جهانی و امپریالیسم شرق و غرب معرفی می شوند و هر نقل قولی از آنان خطر تکفیر و برچسب غرب زدگی را به دنبال دارد و ممنوع القلم شدن را یدک می کشد عجب نیست که صاحب نظران ما نیز ناچار به همان "لعابی از علمیت" بسنده کنند. ولی حقیقت مطلب پیچیده تر است. در اصل استفاده از ابزارهای علمی و انتقادی فرهنگستانی در بین صاحبنظران علوم اجتماعی ایرانی رایجتر از دوران پیش از انقلاب شده و در آثار نویسندگان پیش از انقلاب چنین اصطلاحاتی و چنین نقدهایی کمتر به کار برده می شد. این هم شاید یکی از نتایج غیر مستقیم انقلاب بهمن 57 باشد که در دراز مدت موجب آشنایی و گرایش بیش از پیش ایرانیان به فلسفه و روش تحلیل کارشناسان غربی شده باشد. بنابراین فرآیندی که در غرب قرنها به طول انجامید تا از اندیشه خشک و افراطی دینی (مسیحی) قرون وسطایی به اندیشه نوین (مدرن) و سپس به اندیشه فرانوین (پست مدرن) بینجامد در نتیجه انقلاب اسلامی و عواقب خشونت بار آن گروهی از صاحب نظران سیاسی و مذهبی ایران از پیشینه شیعه اصولی همان دگردیسی را در کمتر از سی سال طی کرده اند و به کثرت گرائی دینی و اعتقادی رسیده اند. گرچه کثرت گرایی و آزادی دینی و اندیشه و جامعه مدنی در حال حاضر در ایران اجرا نمی شود ولی حداقل دیگر مفاهیمی بیگانه و دور از ذهن نیستند.
برگردیم به معرفی و نقد سلسله بحثهای آغاز کتاب. بحث تاریخ انقلاب و تاریخ نگاری و تاریخ شناسی بهمن 1357 در چند نشست روی هم رفته بحث چالشی و خواندنی بود. نکات جسته و گریخته در این بحث زیاد مطرح شده است و معمولا در چنین نشستهایی در علوم اجتماعی مباحث حاشیه و دور از اصل مطلب محل برخورد صاحبنظران می شود و در این مورد نیز چنین شد.
از نکات مهم بحث اول این بود که آقای بادامچیان در اول بحث پذیرفتند که واژه <<انقلاب اسلامی>> به خودی خود اشکال برانگیز است. ایشان می گوید که: "...باید بدانیم که در قرآن یا در احادیث هیچ کلمه ای به عنوان اینکه "انقلبوا" یعنی انقلاب کنید نداریم. اصلا در قرآن کلمه ای که مفهوم انقلاب در معنای امروزی ما را بدهد، نیست...کما اینکه در احادیث هم نیست" (21). این ادعای درست آقای بادامچیان نیازمند یک بحث دقیقتردر دنباله آن بود. پرسشهایی که مطرح می شود این است: انقلاب ایران چه نوع تحول اجتماعی بود؟ آیا انقلابی ضد استعماری بود؟ آیا انقلابی طبقاتی بود؟ آیا حرکت و خیزشی اجتماعی در جهت دموکراسی بود؟ مولفه مذهبی و دینی آن چگونه بر بردار یک حرکت اجتماعی نصب شد؟ اینها سوالهایی است که در بحث به طرزی حاشیه ای و جنبی مطرح می شود ولی آشکار و مستقیم پیگیری نمی شود. اهمیت ماهیت طبقاتی انقلاب بهمن 57 انکار نشدنی است کما اینکه استفاده واژه های مارکسیست چون انقلاب، ضد انقلاب (از اصطلاحات لنین)، استکبارجهانی (لعاب اسلامی بر امپریالیسم و از اصطلاحات کلیدی لنین)، مستکبر(سرمایه دار)، مستضعف (پرولتریا) و کمیته (مقتبس از کمیته های پس از انقلاب اکتبر شوروی) و دیگر اصطلاحات انقلابی بیانگر آن است. و چرا صاحبنظران دِین نظری انقلاب 57 را به اندیشه رادیکال چپ نادیده می گیرند و یا بدون اشاره ای کوتاه از آن می گذرند؟ تطبیق این دو مولفه چگونه و در چه فرآیندی صورت گرفت؟ بازیگران آن کدام رجال فکری و سیاسی بودند و تغذیه فکری انقلاب چگونه صورت گرفت؟ از رسالتهای تاریخ شناس مطرح کردن سوالهایی دشوار و چالشی است و شاید لازم میبود این پرسشها به طرزی جدی تر مطرح میشدند.
از بین صاحبنظران غربی شاید پاپر در بحثهای مربوط به تاریخ شناسی مطرحتر و شناخته شده تر باشد. بخصوص پس از ترجمه (خوب و موفق) فارسی کتاب <<جامعه باز و دشمنان آن>> توسط آقای فولادوند بحث جامعه باز و ابطال پذیری وارد عرصه فکر و نوشتار صاحبنظران درون مرزی شد. گاهکاهی در سخنرانیها و بیانات آقای خامنه ای مقام رهبری نیز اشاراتی تلویحی به کارل پاپر و نظرات وی بر سبیل نفی و رد وارد می شود. بحث پاپر در نشستهای تاریخی اول کتاب نیز دیده می شود. نمونه اول را از کاربرد و برداشت اشتباه از پاپر می آورم. آقای بادامچیان در بحث خود می گویند که:
-بادامچیان: ...این را هم بگوییم که آقای قادری خوب فرمودند که الان بحث ابطال پذیری اصلا بحثی است که توی غرب رد است. بحث این است که آیا واقعا آن چیزهایی که از نظر علم، مثل قانون جاذبه است، آیا این هم واقعا ابطال پذیر است؟ اگر این طور بود که دیگه چیزی باقی نمی ماند.(65)
این جاست که عدم آشنایی آقای بادامچیان با پاپر آشکار می شود. نکته فلسفه علم پاپر نیز در همین جاست. هر تئوری یا فرضیه ای باید به نوعی ابطال پذیر مطرح شود تا بتواند مورد شک و نقد علمی قرار گیرد. ابطال پذیری یعنی فرضیه به نوعی مطرح شود که آزمونهایی قابل طرح باشد که ایرادات و اشکالات و کاستیهای فرضیه را بر ملا سازد. نمونه ای از همین بحث جاذبه برای روشنتر شدن موضوع ارائه می کنم.
فرضیه: نیروی جاذبه در تمام میدانهای جاذبه موجود و یکنواخت است.
این فرضیه به نوعی ابطال پذیر بیان شده است و بنابراین می تواند مورد نقد و آزمون قرار گیرد. مثلا در فضای بالای جو زمین و در روی کره ماه ونادرست بودن آن به راحتی آشکار می شود.
نکته پاپر در اینجاست که لازمه روش علمی درست و قطعی بودن هیچ فرضیه ای نیست (مثلا فرضیه جاذبه زمین) بلکه لازمه اش حضور فرضیه ها و نظرهای گوناگون است و نقد و آزمون منظم آنها.
روشهای نقد غربی در برخی از بحثهای این مجموعه با برخی نقدهای نظریه پردازان ایرانی رویرو می شود و این رویارویی و تقابل قابل ستایش است. روش نقد آکادمیک و فرهنگستانی رایج و پذیرفته شده و جا افتاده در بازار افکار صاحبنظران از پاپر تا فوکو گرفته تا مارکس و ادوارد سعید ریشه غربی دارد و جای این دارد که صاحبنظران شرقی نقدهای تازه تر و بدعتری را در آثار قلمی خود مطرح کنند. ابزارهای تحلیلی موفق و جا افتاده نباید لازما غربی باشند! و فرق است بین نقد برخاسته از شرق و نقد مارکسیست برگرفته از غرب که رنگ و لعاب اسلامی بر آن زده شده باشد. و چقدر شایسته و مناسب است که ابزارهای نقد فلسفی و تاریخی برآمده از شرق در دانشگاهها و کلاسهای تئوری علوم اجتماعی غرب تدریس شود. به امید چنین روزی.
از جمله ابزار تحلیلی تازه ای که در این مجموعه نشستها ارائه شده یکی مساله علم حضوری و علم حصولی است که از مباحث علم المعرفه است و مترادف غربی نیز دارد (ص 78). یکی از ابزارهای نقد که مترادف فرهنگستانی غربی ندارد حجاب مفارقت و حجاب معاصرت است که در یکی از نشستهای مربوط به انقلاب اسلامی مطرح شده است (ص 144-146). گرچه بررسی و محک زدن نظری این روشهای نقد جالب و لازم است ولی در این مختصر نمی گنجد و ناچار آن را به مقاله های بعد موکول می کنم.
یکی دیگر از بحثهای شیرین و جذاب کتاب مقاله <<چشم انداز تاریخی پارلمان و دموکراسی در ایران>> است. این مقاله که در اصل متن کامل سخنرانی آقای باقی در نشست جبههء مشارکت به سال 1382 است مروری اجمالی ولی پر محتوا بر تاریخچه پارلمانی ایران است. در این مقاله نگارنده می کوشد که با کمک شاهدهای تاریخی نشان دهد که روند تاریخی ایران پس از مشروطیت در جهت افزایش مشارکت در دموکراسی و انتخابات پارلمانی بوده است. در راستای این مطالعه نگارنده مجلسهای شورای ملی ایران ( پس از مشروطیت) را یکی یکی مرور می کند و با مرور و بررسی مسائل سیاسی معاصر به روشنگری و تحلیل می پردازد. این مقاله مقدار زیادی مطالب مهم را به صورتی فشرده به خوانندگان ارائه می کند.
در نوشتن قانون اساسی پس از مشروطه، دولتمردان و روشنفکران زمان به پیشواز الگوی اروپایی رفتند و قانون اساسی ایران را بر اساس قانون اساسی بلژیک تدوین کردند. البته تغییراتی جزیی هم در آن دادند و برخی حساسیتهای ملی و مذهبی را نیز در آن وارد کردند.
بررسی قانون اساسی و نظامنامه انتخابات نشان می دهد که حقوق شهروندی منحصر به اقلیتی از مردان ایرانی بود. زنان هیچ گونه حق رای نداشتند. ملاکان و کشاورزانی که صاحب ملکی بودند که هزار تومان قیمت داشت یا بازرگانانی که صاحب حجره معینی بودند حق رای داشتند. به علاوه شاهزادگان قاجار، علما و طلاب و گروهی از اصناف که صاحب دکان بودند نیز حضور شهروندی داشتند. اشخاص ورشکسته و گروههای دینی غیرمسلمان (چون بهائیان) نیز از حق رای محروم بودند. البته اقلیتهای دیگر در مجلس نماینده داشتند. واضح است که حق رای و حضور مدنی به صاحبان قدرت و ثروت اعطا شده بود و حقوق شهروندی عمومی و همگانی نبود.
نکته ای که در فضای سنگین درون مرزی نمی تواند مورد ارزیابی و بررسی قرار گیرد نقش دگراندیشان و متفکران اصیل ایرانی است. یعنی آنهایی که فکر و اندیشه نوینی ارائه کردند و الگوهای خود را از غرب وام نگرفتند. به عنوان نمونه در آثار بهائی بر لزوم تاسیس مجلس مشورت ملی بسیار تاکید شده است. در آثار قلمی بهاالله بیش از 50 سال پیش از مشروطیت این مطلب به صورت فاش و آشکار آمده است. در آثار عبدالبها نیز همین تعلیم مهم را میبینیم. در 1875 میلادی عبدالبها در کتاب رساله مدنیه،(که همزمان با رساله یک کلمه متشارالدوله نگارش یافت) در جایی که از موازنه قدرت و محدود کردن قدرت استبدادی شاه سخن می راند، می نویسد که " << تشکیل مجالس و تاسیس محافل مشورت اساس متین و بنیان رزین عالم سیاست است.>> (ص 22) در مساله حق رای و لزوم انتخابات باز و آزاد (مشکلی که هنوز در ایران و اکثر نقاط جهان گریبانگیر انسانها است[i]) در زمانی که قدرتهای اروپایی حق رای را منحصر به مردان سفید و زمیندار می دانستند آموزه های بهائی بر لزوم انتخابات آزاد و همگانی تاکید می کرد. دقت کنید که عبدالبها در اوج اختناق و استبداد ناصرالدین شاه با شهامت و جرات دستگاه حکومت را نقد می کند و ازلزوم تاسیس مجلس شورا و انتخاب نمایندگان توسط جمهور مردم سخن می راند. او می نویسد : <<و به نظر...چنان می آید که اگر انتخاب اعضای موقته در مجالس ممالک محروسه منوط برضایت و انتخاب جمهور باشد احسن است>>.(ص30) طرح مساله رضایت مردم و انتخاب توسط جمهور شهروندان اعم از مرد و زن، طبقه اجتماعی و اقتصادی و سطح زندگی نمونه ای از آموزه های مردمی و ضد استبدادی دین بهائی است. پر واضح است که چرا بهاالله از ایران به گوشه ای از سرزمین عثمانی در شام تبعید شد و چرا دولتهای استعماری عصر با وجود ادعای تمدن و عدالت پروری در برابر ستمی که به بهاالله روا می شد سکوت کردند و چرا در مقابل کشتار بهائیان حتی یک بار کوچکترین اعتراضی به دولت قاجار نکردند.
این هم نتیجه گرایش روشنفکران عصر به اندیشهء اروپایی که به کمتر از ده در صد ایرانیان حق رای عطا می کرد، بیش از 90 در صد رعیت و چند درصد شهروند.
همانطور که آقای باقی در این مقاله مهم گوشزد می کنند در همین زمان در اروپا و ایالات متحده وضع به مراتب بدتر از آنچه متصور می شود بود. در انگلستان و ایالات متحده زنان از حق رای محروم بودند. حق رای در امریکا متعلق به مردان سفیدپوست و زمیندار بود. سیاهان در امریکا از اواخر قرن نوزده حق رای داشتند ولی در اکثر ایالتهای امریکا این حق عملا اجرا نمی شد. زنان در امریکا در سال 1920 میلادی حق رای گرفتند و در انگلستان در 1928 و به زنان سویسی در سال 1971 حق رای و شرکت در انتخابات اعطا شد.
دو موضوع بعدی مهم دیگر فصلهای زیادی را به خود اختصاص می دهد. یکم تاریخ شناسی کودتای 28 مرداد در چارچوب تحلیلی بر دو شخصیت مطرح و بارز آن زمان دکتر محمد مصدق و آیت الله کاشانی است. این قسمت در اصل مناظره قلمی آقای عماد باقی با آقای محمود کاشانی پسر آیت الله کاشانی است و باید اذعان کنم که این بحث یکی از جالبترین و خواندنی ترین بحثهای قلمی دهه اخیر است. شروع مناظره در واقع با نقد محمود کاشانی بر یکی از مقاله های آقای باقی شروع می شود و ظاهرا به منظور روشن ساختن چند نکته تاریخی و اسطوره زدایی از مصدق و بازسازی و ترمیم وجههء تاریخی آیت الله کاشانی انجام می شود. مقاله ها و نقد آنها به طرزی زنجیره ای صورت می گیرد و در ضمن بحث (و گاهی با چاشنی تند) بسیاری مواد خام تاریخی برای بار اول مطرح می شود. در ضمن پرده از چند معضل تاریخی نیز برداشته می شود که یکی از آنها مساله پیام تبریک از سوی آیت الله کاشانی به شاه پس از کودتای 28 مرداد است که در چند منبع دیده شده است ولی از قرار معلوم اشتباهی بوده که سهوا وارد نسخه های چاپی شده است. پیام تیریک را نه آیت الله کاشانی بلکه آیت الله بروجردی به شاه فرستاده بود. بهرحال خواندن دقیق این سلسله مقاله ها را به همگان توصیه می کنم. در مورد کودتای 28 مرداد و نهضت ملی شدن نفت در سالهای اخیر کتابهای جالبی با مواد خام تاریخی از اسناد تازه فاش شده سیا و دیگر منابع رسمی چاپ شده است. بحث و مناظره بالا بین آقایان باقی و کاشانی به نوبهء خود دریچه هایی جدید و مواد خام تازه ای به این بحث اضافه می کنند.
قسمت بعدی کتاب اختصاص به نقد و انتقادات شدیدی دارد که از جانب برخی جناحهای پر قدرت به کتاب تاریخ سال دوم دبیرستان (که توسط تنی چند از کارشناسان از جمله آقای باقی مورد تجدید نظر و بازنویسی قرار گرفته بود) وارد شده بود. هدف مولفان تهیه یک کتاب تاریخ جذاب و گیرا برای دانش آموزان بود. حمله های تند وارد شده به کتاب در رسانه های مختلف به سال 1378 بیانگر حساسیتهای ایدئولوژیک صاحبان قلم و قدرت در ایران است و بیانگر آن است که امکان ارائه تاریخ شناسی نوینی که در کمترین زاویه ها از تاریخ نگاری رسمی فاصله بگیرد در ایران موجود نیست.
کوتاه سخن کتاب جدلهای تاریخی با وجود اینکه چند سال از چاپ آن می گذرد هنوز هم کتابی مطرح و آموزنده و خواندنی است و راقم این سطور به سهم خود از نویسنده محترم آن کمال امتنان و سپاس را دارم که با ذوق و حوصله خاص خود این سلسله مقاله های آموزنده را در یک مجلد گرد آورده است.
[i] یعنی یا حق رای ندارند و یا اگر حق رای دارند تحت نفوذ پروپاگاند و تبلیغات منفی و مثبت و جوسازی رائی را ناآگاهانه به صندوق می ریزند. آموزه های بهائی در اجرای انتخابات بدون پروپاگاند و جو سازی نیز از کاستیهای دموکراسی متعارف غربی است. در دستگاهی که پولهای کلان برای انتخابات خرج می شود نظر و آراء صاحبان پول و ثروت تعیین کننده جهت انتخابات است. خرج پول و پروپاگاند از هر نوع در انتخابات بهائی مجاز نیست و همین مساله عدالت خاصی به انتخابات بهائی می بخشد.
نيويورک، ۵ آوريل ۲۰۰۷ (سرويس خبرى جامعه جهانى بهائى) -- بنا بر گزارشهائى كه اخيراً از داخل ايران ميرسد، دانش آموزان بهائى به طور روزافزون در مدارس ابتدائى و متوسطه در سراسر ايران مورد آزار، توهين و سوءرفتار قرار ميگيرند.
در يک مدت زمان سى روزه، يعنى از نيمهى ژانويه تا نيمهى فوريه، در حداقل ۱۰ شهر از شهرهاى ايران، حدود ۱۵۰ مورد توهين، بدرفتارى و حتى اِعمال خشونت بدنى از سوى مسئولين مدارس نسبت به دانش آموزان بهائى گزارش شده است.
بانى دوگال نمايندهى ارشد جامعهى بينالمللى بهائى در سازمان ملل متحد گفت: « گزارشهاى جديد مبنى بر اين که آسيبپذيرترين اعضاى جامعهى بهائى ايران، يعنى کودکان و نوجوانان مورد آزار و تحقير قرار ميگيرند و حداقل در يک مورد با چشمان بسته مورد ضرب و شتم قرار گرفتهاند، پديدهى بسيار ناراحتکنندهاى است.»
خانم دوگال گفت: «تعداد رو به افزايش چنين وقايعى حاکى از اوجگيرى جدى و شرمآور تعقيب و آزار بهائيان ايران است. اين واقعيت که بچههاى مدرسهاى هدف کسانى قرار ميگيرند که حقاً بايد مورد اطمينان آنها باشند، يعنى معلمين و مسؤلين ادارى مدارس، روند اخير را حتى وحشتناکتر ميسازد.»
خانم دوگال گفت که جامعهى بينالمللى بهائى گزارشهاى پراکندهاى از اذيت و آزار دانشآموزان بهائى دريافت ميکرد، اما اخيراً بود که مطلع گرديد اکنون در سطح وسيع کودکان بهائى مجبور ميشوند ديانت خود را مشخص سازند و علاوه بر آن مورد توهين و تحقير قرار ميگيرند، تهديد به اخراج ميشوند و در برخى موارد فوراً از مدرسه اخراج ميگردند.
خانم دوگال گفت: «آنها همچنين تحت فشار قرار ميگيرند که به اسلام بگروند و از آنها ميخواهند که تهمتها و افترائات معلمين دينى را نسبت به ديانت خود تحمل نمايند. در متون درسى آنان نسخهاى تصويب شده از "تاريخ ايران" تدريس ميگردد که ميراث دينى دانشآموزان بهائى در آن تحقير و وارونه جلوه داده شده و بىشرمانه تحريف ميشود. همچنين مکرراً به آنها گفته ميشود که حق ندارند در جهت تبليغ ديانت خود بکوشند.»
بنا به گفتهى خانم دوگال، يک فرد بهائى گزارش کرده است که کودکان يكى از خويشاوندانش را در کرمانشاه به جلوى کلاس فراخوانده و آنها را مجبور کردهاند به توهينهائى که به ديانتشان ميشده گوش دهند.
خانم دوگال گفت: «دانشآموز ديگرى که در يک هنرستان پذيرفته شده بوده، مورد تعقيب مقامات قرار گرفته و در سه مورد او را گرفته، چشمانش را بسته و کتک زدهاند.»
خانم دوگال گفت: «هر چند ممکن است بعضى از حوادث اخير به صورت پراکنده رخ داده باشد، اما دامنه و ماهيت اين اقدامات شرمآور بهائيان ايران را به اين نتيجه رسانده است که اين عمليات سازمان يافته است.»
او اضافه نمود آنچه که بخصوص باعث نگرانى است اين واقعيت است که درصد بالائى از حملات وارده به دانشآموزان دبيرستانى عليه دختران بهائى بوده است.
خانم دوگال گفت: «در حالى که حملات صورت گرفته در دبستانها و مدارس راهنمائى در مورد دختران و پسران بهائى يکسان بوده، اما حملات انجام شده در دبيرستانها دختران را بيشتر مورد هدف قرار داده و از ۷۶ مورد بدرفتارى ۶۸ مورد آن عليه دختران بهائى بوده است.»
خانم دوگال اضافه نمود که سن کودکان و نوجوانانى که دچار اين وضعيت شدهاند به شرح زير است: در سطح دبستان، کلاسهاى اول تا پنجم، دانش آموزان ۶ تا ۱۱ ساله؛ در سطح مدارس راهنمائى، کلاسهاى ششم تا هشتم، دانش آموزان ۱۱ تا ۱۳ ساله و در سطح دبيرستان، کلاسهاى نهم تا دوازدهم، دانش آموزان ۱۴ تا ۱۷ ساله.
گزارشهاى مربوط به حمله به دانشآموزان بىگناه بهائى زمانى دريافت ميشود که تعداد فزايندهاى از دانشجويان بهائى که خواستار ادامهى تحصيل در دانشگاههاى ايران بودند، پس از آن که به عنوان بهائى شناسائى شدند، از مؤسسات آموزش عالى انتخابى خود اخراج گرديدند.
تا دوسال و اندى پيش که همه دانشجويان میبايست مذهب خود را در اوراق مربوط به امتحانات ورودی منعکس کنند، دانشجویان بهائی خود به خود از ورود به دانشگاهها محروم بودند.
در سال ۲۰۰۴ ميلادى، در پی فشارهائیکه از سوی جامعهى بينالمللی و سازمانهای مدافع حقوق بشر وارد آمد، دولت جمهوری اسلامی سياست خود را تغيير داد و ستون مذهب را از اوراق امتحانات ورودی دانشگاهها حذف کرد. در نتيجه حدود ١٠٠٠ نفر بهائى با موفقيت در كنكور شركت كردند و صدها نفر قبول شدند كه بسيارى از آنان نمرات بالائى آورده بودند.
اما بعداً در همان سال، طى اقدامى كه نمايندگان جامعهى بينالمللى بهائى آن را يک «حيله» ميخوانند، نتايج امتحانات را كه روى آنها كلمهى «مسلمان» نوشته شده بود، به بهائيان برگرداندند، در حالى كه ميدانستند اين امر براى بهائيان كه به حكم اصول اعتقادى خود كتمان عقيده نميكنند، غيرقابل قبول است.
مقامات دولتى گفتند چون بهائيان براى پاسخ دادن به سئوالات بخش مطالعات دينى گزينهى اسلام را انتخاب كردهاند، بايد مسلمان شمرده شوند و بهائيان به اين عمل اعتراض كردند اما اعتراضشان راه به جائى نبرد. هيچ بهائى در آن سال وارد دانشگاه نشد.
همين اتفاق در سال ٢٠٠۵ تكرار شد. صدها دانشجوى بهائى در كنكور سراسرى شركت كرده و قبول شدند، اما دولت بار ديگر آنها را تحت عنوان مسلمان فهرست كرد. بهائيان مجدداً به اين امر اعتراض کردند بدون آن كه موفق به اصلاح اين بىعدالتى شوند. در سال ۲۰۰۵ نيز هيچ بهائى از دانشگاه فارغ التحصيل نشد.
پائيز گذشته از ميان صدها بهائی که با حسن نيت در کنکور سراسرى شرکت کرده و در امتحانات ورودی موفق شدند، ١٧٨ نفر به دانشگاههای مورد نظر خود راه يافتند. اما از آغاز سال تحصیلی جدید تا کنون، دست کم ۹۴ دانشجوی بهائی بعد از آنکه دانشگاهها متوجه شدند آنها بهائی هستند از مؤسسات آموزش عالى محل تحصيل خود اخراج شدهاند.
از زمان برقرارى جمهورى اسلامى در ايران درسال ۱۹۷۹ تاکنون جامعهى ۳۰۰ هزار نفره بهائيان ايران با تعقيب و آزار منظم و مداوم روبرو بوده است. در اوائل دههى ۱۹۸۰ بيش از ۲۰۰ بهائى در ايران کشته، صدها نفر زندانى و هزاران نفر از شغل و تحصيل محروم شدهاند.
آزار و تحقیر و تهدید دانش آموزان بهائی در ایران
دانشآموزان بهائي در مدارس ابتدايي و متوسّطه در سراسر ايران، در معرض اذیت و آزار مکرر، بهتان، دشنام و ناسزا و دیگر رفتار ناشایست قرار گرفتهاند. اين اعمال ناروا و ناپسند چون از سوي كساني كه به راستی بايد مورد اعتماد و احترام دانش آموزان باشند، يعني معلّمان و مسئولان مدارس، انجام ميشود،بمراتب بیشتر تحمل ناپذیر است. نو جوانان بهائي را مجبور می کنند که دين خود را اعلام نمايند و بر این مبنا آنها را مورد اهانت و تحقير قرار میدهند و تهديد به اخراج از مدرسه می کنند (حتی در مواردی آنها را به طرزی شتابزده و بدون تشريفات قانوني از مدرسه اخراج کرده اند) –و به آنها فشار وارد ميآورند كه مسلمان شوند ؛ آنها را ملزم ميكنند تهمتها و افتراهایی را که از سوي معلّمان دروس مذهبي بر دين و ايمانشان وارد می شود تحمّل كنند. در متون کتابهای رسمي "تاريخ ايران" که در مدارس تدریس می شود و مورد آزمایش قرارمی گیرد, ميراث ديني بهائیان مورد تحقير و اهانت و تحریف قرار گرفته و با وقاحت و بيشرمي تمام دروغهای آشکاری به آن نسبت داده شذه است، و به ذانش آموزان بهائی مكرّراً دستور داده می شود كه نبايد به تبليغ ديانت خود اقدام نمایند.
يكي از بهائيان گزارش داده است كه ازكودكان يكي از بستگانش، در مدرسه ای در كرمانشاه، خواسته شد به جلوي كلاس بروند و آنها را وادار نمودند كه به اهانت عليه دينشان گوش دهند و این عمل سبب شد كه آنها در پيش روي همكلاسهایشان گريه كنند. دانشجوي ديگري كه در آموزشگاه هنری پذيرفته شده بود مورد تعقیب ماموران دولتی قرار گرفته و در سه مورد دستگير شده و بعد از بستن چشمانش او را مضروب ساخته اند.
اگرچه معدودي از اين موارد ممكن است حملات مجزّا و پراکنده ای باشد، امّا وسعت و ماهيت اين اقدامات زشت و شرمآور سبب شده است که بهائيان ايران چنین نتيجهگيري کنند كه اين اقدامات سازمانيافته است نه اتفاقی.. فقط در طيّ بهمنماه 1385 شمسي (ژانويه و فوريه2007) در حدود یکصد و پنجاه واقعه از اين قبيل از ده شهر كشور گزارش شده است. البتّه احتمال می رود كه نظیر این وقايع به مراتب بيشتر روی داده باشد که گزارش نشده است. اگرچه حملاتي كه در مورد مدارس ابتدايي و راهنمايي گزارش شده پسران و دختران را به طور يكسان در بر گرفته، امّا در سطح دبيرستان، دختران به مراتب بيشتر از پسران هدف اين حركات ناشایست قرار گرفتهاند زیرا از 76 مورد گزارش شده 68 مورد عليه دختران بهائي بوده است.
از سوی دیگر و همزمان با اين وقايع، در دانشگاههاي ايران، تعداد دانشجويان بهائي که به سبب دینشان اخراج می شوند مرتّباً افزايش مييابد و هماكنون تعداد دانشجويان بهائی که در سال تحصيلي جاري اخراج شده اند به 94 نفر رسيده است. فهرستي از اسامي آنها، نام دانشگاههايي كه آنها را پذيرفته بودند، و رشته تحصيلي آنها برای ارائه دادن موجود است. مطالبی در سايتهاي اينترنتي "امروز نيوز"، كه روزنامهاي آنلاين ميباشد، و "روزنامه جمهوري اسلامي"، كه روزنامه ای دولتی است، درج شده که به زباني فوقالعاده توهین آمیز و با عباراتی غیر واقعی و نادرست چون "فرقه منحرف و استعماري بهائيت") به فعاليتهاي جامعه بهائي اشاره شده و در عین حال دانشجويان بهائي را تشويق ميكند حال كه سازمان سنجش آموزش كشور ستون مذهب را از تقاضانامه ثبت نام برداشته، در امتحان ورودي دانشگاه سراسري شركت نمايند!
اظهارات اخیر محمد جواد لاریجانی در توجیه آپارتاید دینی ایران
کاویان صادق زاده میلانی
در این نوشته نقدی کوتاه به اظهارات اخیر آقای محمد جواد لاریجانی رئیس ستاد حقوق بشر قوه قضائیه پیرامون مساله بهائیان ایران خواهم داشت. تلاش ایشان –برای توجیه تبعیض و آپارتاید دینی و عقیدتی که نظام جمهوری اسلامی برای این گروه مذهبی ایجاد کرده است –تلاشی است در خلاف جهت روندهای اندیشه مترقی و نوین و منافی با اصول پذیرفته شده حقوق بشر و در راستای سرکوب یک دین نوین و پیروان آن آئین.
مصاحبه ایشان را در زیر با خط قرمز می آوریم. اصل مصاحبه در لینک زیر ذخیره شده است:
http://mellat.majlis.ir/archive/1385/09/28/daytalk.htm
محمدجواد لاريجاني رئيس ستاد حقوق بشر گفت : سياست جمهوري اسلامي در قبال بهايي ها سياست صحيحي است.
محمدجواد لاريجاني رئيس ستاد حقوق بشر قوه قضائيه در گفتگو با خبرنگار خانه ملت گفت : فرقه بهائيت با چند شعار احترام خاص به همه اديان به خصوص اسلام ، تاكيد بر دوستي و مهرباني و عدم سخت گيري حتي با كساني كه با جان و مال مردم اين سرزمين تعرض مي كنند( يعني به نوعي بي تحركي و گوشه گيري را تبليغ مي كردند) و كشف حجاب و حتي آزادي زنان در روابط جنسي متعدد به وجود آمد.
بر خوانندگان گرامی پوشیده نیست که دین بهائی فرقه نیست. اطلاق واژه فرقه بر دین مستقل بهائی از لحاظ علمی کاملا اشتباه است. اجازه بدهید کاربرد واژه های کلیدی را به طرزی درست و تخصصی آغاز کنیم. دین بهائی دینی است مستقل و با اعتقادات و اصول ویژه خود و دارای کتاب مستقل و آموزه هایی است مختص خود و به هیچ وجه نمی توان دین بهائی را فرقه ای از حرکت دینی دیگری دانست. از لحاظ گسترش جغرافیایی دین بهائی دومین دین گسترده جهان است. خاطرنشان می سازم که اطلاق واژه فرقه به باورهای آقای لاریجانی از لحاظ علمی کاملا درست و به جاست. ایشان از فرقه (یا انشعاب) اصولی شیعه هستند و شیعه اصولی خود نیز فرقه ای از اسلام شیعه است. از سوی دیگر آئین اسلام چون دین بهائی دینی مستقل است و فرقه نیست. ولی شیعه اصولی زیرمجموعه ای از یک فرقه اسلام است. جالب اینجاست که فرقه یا دین مستقل در اصل مهم هم نیست چون هم فرقه های دینی و هم ادیان مستقل در یک جامعه باز باید حق حضور داشته باشند. ما بهائیان هم به سهم خود امیدوار هستیم که کسی حق فرقه شیعه اصولی را در جامعه مدنی ایران به صرف فرقه بودن و اصولی بودن پایمال و ضایع نکند.
ای کاش آقای لاریجانی به خود زحمت می دادند و در پیشگاه اهل تحقیق و صاحبنظران و در فضای باز اینترنت نشان می دادند که در کدامین برهه و کدام مورد بهائیان با "کسانی که با جان و مال مردم این سرزمین تعرض می کنند" "دوستی و مهربانی و عدم سخت گیری" نشان داده اند؟ در کدام زمان و مکان زنان بهائی در روابط جنسی متعدد "آزادانه" عمل کرده اند. آیا بی بند و باری جنسی و فساد اخلاقی بی سابقه کنونی ایران نتیجه سیاستگذاری و روشهای بهائی است یا نتیجه مستقیم پیاده شدن آموزه های اسلامی است؟ چرا پس از بیش از ربع قرن حکومت اسلامی فحشا و اعتیاد در ایران بی داد می کند و روز بروز رو به افزایش است؟ آیا این ورشکستگی فکری و عملی نظام را نمی رساند؟ درمورد مساله کشف حجاب البته بابیان و بهائیان از پیشگامان آزادی زنان و حضور اجتماعی و سیاسی زنان بودند و زنانی بزرگ و شریف چون طاهره قره العین از همان بستر تاریخی ظاهر شدند. و صد البته این پیشگامی در آزادی زنان و احقاق حق از نیمی از جامعه بشری افتخاری بزرگ برای جامعه بهائی است. راهکار دین بهائی آزادی زنان و نتیجه عملکرد راست افراطی توسعه تصاعدی فحشا و اعتیاد در ایران است. تا به کی باید ایران و ایرانیان را در مسلخ راهکارهای ایدئولوژیک و ورشکسته قربانی کرد؟ و چرا به دین بهائی که اندیشه ای نوین و برآمده از ایران است اجازه حضور در جامعه مدنی ایران داده نمی شود؟
وي با اشاره به اين مطلب كه جمهوري اسلامي براي مسائل مربوط به اين فرقه تدبيري بينديشد، توضيح داد : بهائي ها جزء اقليت هاي مذهبي در كشور محسوب نمي شوند زيرا در قانون اساسي در خصوص اقليت هابه تفضيل شرح داده شده است .سياست و تمهيداتي كه جمهوري اسلامي در قبال آنها اتخاذ كرده بر اساس تعهدات شهروندي است زيرا آنها جزء شهروندان اين كشور محسوب مي شدند و به حكومت نيز اذعان دارند. حكومت نيز مسئول است حقوق اوليه آنها را چون امنيت شغلي ، زندگي، تحصيل ، املاك، ازداواج و ... را تامين نمايد. اما آنها نيز حق تبليغ و تشكيل مجالس تبليغي فرقه خود را ندارند و نمي توانند كتاب ، نشريه و يا جزوه اي چاپ كنند همچنين حق تاسيس مدرسه خاصي را هم ندارند.
با سپاس فراوان از آقای لاریجانی که با روشنگری خاص خود مسائل مهمی را مطرح کردند. پس معلوم شد که نظام اسلامی با بهائیان بر اساس تعهدات شهروندی معامله کرده است. شاید لازم به تذکر باشد که بهائیان ایران از تمامی آنچه آن را "حقوق اولیه" نامیده اند محروم بوده و هستند. این ادعا که در آپارتاید مذهبی نظام حاکم بر ایران بهائیان از "حقوق اولیه...چون امنیت شغلی، زندگی، تحصیل، املاک، ازدواج و ..." برخوردار بوده اند تنها ازکسی بر می خیزد که 27 سال اخیر را در خواب سپری کرده باشد یا از روی غرض واقعیتها را نادیده بگیرد. شرط لازم و کافی حقوق شهروندی چیست؟ باید پرسید که ایشان از کدام امنیت شغلی سخن می گویند؟ آیا دهها هزار بهائی بیگناه که از کارهای دولتی اخراج شده اند و از همان اول انقلاب پاکسازی شده اند و حقوق بازنشستگی آنها را نیز در کمال راحتی و به سهولت قطع کردند مشمول کدام امنیت شغلی شدند؟ دانش آموزان اخراجی از مدارس و دانشجویان اخراجی از دانشگاه که صرفا به دلیل باورهای دینی اخراج شده اند و از حق تحصیل محروم شده اند و بیش از دو نسل از جوانان بهائی را که از شرکت در آزمون سراسری و ورود به دانشگاه محروم شده اند جز تلاشی برای عوام فریبی و شعاری بی محتوا در گفته های ایشان نمی یابند؟ مگر نظام جمهوری اسلامی دو نسل از جوانان بهائی را از تحصیل محروم نکرد؟ پس حقوق اولیه و شهروندی بهائیان کجاست؟ سخن را به درازا نمی کشم ولی هزارها نفر را که به ناحق و فقط و فقط به دلیل بهائی بودن حبس و زندانی و شکنجه کردید از کدام حق "زندگی" بهره برده اند و البته صدها نفر را که به دلیل باورهای دینی شان اعدام کردید باید از کدام مرجع نظام اسلامی استمداد و درخواست عدالت نایافته را نمایند؟
باید اضافه کنم که بنا بر اصول پایه ای حقوق بشر و میثاق نامه های بین المللی که دولت جمهوری اسلامی ایران نیز امضا کننده و پایبند آنهاست حق باورهای دینی و اجرای مراسم مذهبی حق مسلم بهائیان است و بستگی به رضایت راست افراطی و اقلیتی کوتاه بین و بهائی ستیز ندارد. این حقی است خدادادی و مطابق با پیشروترین آراء روشنفکران دنیا. حضور در عرصه جامعه مدنی و شرکت در گفتمانهای اجتماعی و فکری ایرانیان و معرفی و ارائه تعالیم بهائی نه تنها که حق مسلم بهائیان است بلکه رسالت خاص و ویژه آنان نیز می باشد و این حقی است که تعطیل بردار نیست. اجازه بدهید مطلب را شفافتر و آشکارتر بیان کنم. جامعه باز و آزاد و چند صدایی در ایران بدون حضور فعال جامعه بهائی امکان پذیر نخواهد بود. دولت و مردم ایران هرگاه که جامعه بهائی وارد گفتمانهای روز شده باشد از حضور دین بهائی و آموزه های آن در فضای اندیشه ایران بهره مند شده اند گرچه نهادهای ثروت و قدرت و آپارتاید دینی را خوش نیاید.
مثالی از عهد قاجار می آورم. در خفقان و انحطاط عصر ناصری همگان موافقند. در عصر ناصری بهاالله فرزند برومند ایران زمین آموزه های نوینی برای ایران و جهان ارائه کرد. از جمله تعالیم او ضرورت نظام پارلمانی است و بهاالله اولین ایرانی است که انتخابات همگانی، آزاد و پارلمانی را مطرح و ارائه کرد. به پاس اندیشه بلند و در راستای نخبه کشی متداول ایرانیان حبس، مضروب و تبعید شد و هزاران نفر از پیروانش را نیز کشتند. ولی او بنابر رسالتی که داشت از آموزه های انسان ساز و تمدن ساز خود دست بر نداشت. پس از چهل سال تبعید و زندان در گذشت. او در کتاب اقدس مشروطیت و نظام پارلمانی در ایران را پیشگویی کرد ( بیش از چهل سال قبل از مشروطه) و به شهادت تاریخ هسته اصلی روشنفکران و فعالان مشروطیت از پبشینه بابی و بهائی بودند. اصطلاحاتی چون مجلس و وکیل و انقلاب را که او برای بار اول مطرح کرده بود وارد مباحث سیاسی روز شده بود و رسما به کار برده شدند. دقت کنید که تا جایی که آموزه های بهائی بر روند تاریخی اثر گذاشت به نفع دولت و مردم ایران و به ضرر استبداد و قدرتهای ظالم بود. شکست مشروطیت نیز از همانجا آغاز شد که از آموزه های بهائی فاصله گرفت. بهالله آموخته بود که انتخاب باید انتخاب عمومی و همگانی باشد ولی در انتخابات مشروطه حق رای فقط به برخی از اصناف و فرادستان داده شد. زنان که تصور آزادی و حضور آنان در عرصه فکری و سیاستگذاری نظام را چنین آزار می دهد نیز بر خلاف آموزه های بهائی از حق رای محروم شدند. چنین بود که در نهایت مشروطیت شکست خورد.
پس هرگاه که آموزه های بهائی در عرصه فکری و اجتماعی ابران حضور داشت عنصری خلاق و پیشرو بود و حضورش برای ایران منفعت داشته است. از این روست که راست افراطی برای متوقف کردن دین بهائی از هیچ جنایت و اقدام شوم و غیر اخلاقی سرباز نمی زند.
لاريجاني با صحيح دانستن اين سياست در قبال بهايي ها، تصريح كرد : همانطور كه بهايي هاانتظار دارند دولت ايران به تعهدات خود عمل كند آنها نيز بايد به قوانين كشور احترام گذاشته و به تعهدات خود نسبت به قوانين و مردم اين كشور عمل نمايند .
میزان احترام دولت ایران به دین بهائی و بهائیان و اجرای تعهدات نظام اسلامی را به بزرگترین گروه ایرانیان غیر مسلمان دیدیم. فقط خاطر نشان می سازم که با وجود انواع جنایت و حق کشی و ظلم به بهائیان از سوی نظام اسلامی و راست افراطی بهائیان در راستای آموزه های خود با نفی هر گونه خشونت و مقابله به مثل با سرخ نگاه داشتن صورت با سیلی به فعالیتهای فرهنگی، توسعه، سوادآموزی، هنری و علمی خود با وجود انواع محدودیتها و دشواریها ادامه می دهند و به ازای خدمات خود توقع هیچگونه پاداش و حتی تقدیر هم ندارند. بهالله می آموزد که پاک ترین نوع خدمت به همنوع خدمتی است که فقط در جهت خدمت به همنوع و نه برای پاداش و تقدیر باشد. این است روش و شیوه بهائیان در خدمت به ایران و ایرانیان. سزاوار است که نظام جمهوری اسلامی نیز به این رفتار و همت ارج نهد و دست از تبعیض و فشار بر بهائیان بر دارد. لازمه نیل به آینده ای روشن برای ایران دادن رسمیت به دین بهائی است تا جامعه مدنی ایران از حضور اندیشه های نوین بهره مند شود.
وي خاطر نشان كرد :به نظرم اين فرقه سياسي ديگر آن نفوذ و كارآيي لازم را نه تنها براي نسل امروز و فرداي مردم ايران ندارد بلكه ميان خود بهائي ها نيز ديگر جاذبه اي ندارد لذا اگر به اين فرقه كمتر اعتنا كنيم مسائل آن خودبخود حل خواهد شد .
اگر دین بهائی نفوذ و کارآیی و توانمندی لازم را برای بازسازی و عمران ایران نداشت راست افراطی و کوتاه فکران دینی به طرز روزافزون با تاسیس سایت و رسانه به تبلیغات دروغین علیه دین بهائی نمی پرداختند و نظام اسلامی نیزدست از اذیت بهائیان و نظارت و جاسوسی محرمانه آنها دست برمی داشت. هم میهنان گرامی حتما واقفید که پارسال دستوری مهم و سری در مورد نظارت محرمانه تمامی فعالیتهای بهائیان از سوی ستاد فرماندهی نیروهای مسلح خطاب به کلیه نهادهای انتظامی و اطلاعاتی جمهوری اسلامی صادر شد. این واکنش یک نظام به "فرقه" ای سیاسی که "آن نفوذ و کارآیی لازم" را ندارد نیست. شدت یافتن این جاسوسی و نظارت کاملا عکس ادعای ایشان را می رساند. عموم مردم ایران ورشکستگی بهائی ستیزان و ناتوانایی آنها را در حل معضلات ایران در تمام ابعاد آن دیده اند. مشاهده ورشکستگی نظری و عملی و اخلاقی نظام جمهوری اسلامی و عدم پذیرش خشونت نهادینه در آن از سوی مردم ایران و از سوی دیگر آشنایی ایرانیان با شهامت و آزاد اندیشی بهائیان و روش نفی خشونت آنان موجب جذب و گرایش ایرانیان به آشنایی با دین بهائی شده است. این چنین است که بهائی ستیزان چاره ای جز افزایش فشار بر بهائیان و متشبث شدن به هر حیله و تزویربرای پخش دروغ در مورد بهائیان نیافته اند و ناچار به این فعالیتها و دیگر فعالیتهای منافی حقوق بشرادامه می دهند.
هم میهنان گرامی گذشته آئینه آینده است و گذشته ایران نشان می دهد که پیش زمینه وجود ایرانی آزاد و مردم سالار حضور فعال و پرتوان اندیشه های گوناگون و متنوع در عرصه اندیشه ایرانیان است. دین بهائی یکی از این اندیشه هاست. حال که کاستیها و ورشکستگی اندیشه های افراطی آشکار شده است آیا بهتر نیست که نظام اسلامی از اذیت و آزار بهائیان دست بردارد و فضای حضور در جامعه مدنی را به بهائیان بدهد؟
کاويان صادق زاده ميلانی
نقد وبررسی کتاب بهائيت در ايران
گرفتم آن که ديگ شد گشاده سر
کجاست شرم گربه و حيای او
- ملک الشعرای بهار
اخيرا در يکی از کتابفروشيهای ايرانی منطقه مان کتابی بنام بهائيت در ايران به چشمم خورد که نويسنده آن ادعا کرده بود که در آن تحليل جديدی در رابطه با "جنبش بهائيت از زاويه جامعه شناسی سياسی" ارائه نموده است. بنده پس از نظری کوتاه به مندرجات لازم ديدم که نسخه ای ازين کتاب را خريداری نمايم و مطالعه کنم. چون نگارنده ان آقای دکتر سيد سعيد زاهد زاهدانی بنابر قراينی تحصيل کرده دانشگاه ليدز Leeds انگلستان بوده و در حال حاضر نيز در دانشگاه شيراز سمت مدير تحقيق و استادی رشته جامعه شناسی را دارد و کتاب نيز با همکاری محمد علی سلامی نوشته شده و ناشر آن مرکز اسناد انقلاب اسلامی بوده اميد آن ميرفت که کتاب اسناد تازه و نوينی را عرضه نمايد و تحقيقات و دانش نظری اساتيد فوق بينش نوينی را ارائه نمايد و معلومات تازه ای به گفتمانهای پيرامون اديان بابی و بهائی و تاريخ اجتماعی ايران بيفزايد. متاسفانه نه کتاب اسناد تازه ای را رو کرده است و نه نويسندگان فرضيه و نظرمعتبر يا جديدی را ارائه کرده اند.
اساس نظری کتاب بر مبنای نظريه کيان يا اقتدار است. شالوده اين فرضيه را نويسندگان اينطور معرفی کرده اند که "دولتهای روس و انگليس...در صدد تقسيم ايران بين خود بودند" و "مشکل اساسی آنان با ملت متحد ايران بود." نويسندگان مدعی هستند که "عنصر اساسی اتحاد مردم که رهبری تشکيلات و اقتدار سياسی هم داشت مذهب شيعه بود." ايشان دو قدرت سياسی در ايران قاجار می يابند. يکی اقتدار دولت و ديگری اقتدار ملت (برهبری روحانيت) و می نويسند:
پس در يک جمع بندی کلی با توجه به شواهد تاريخی بيان شده در اين فصل می توان گفت که در ايران دوران قاجار تا قبل از نهضت مشروطه دو اقتدار اصلی در کشور وجود داشت : يکی اقتدار شاه که دربار و دولت را اداره می نمود و ديگری اقتدار مراجع و روحانيت وابسته به آنان که ملت را رهبری می کرد. در دوره فتحعليشاه و محمد شاه و ناصر الدين شاه دولتهای بيگانه توانسته بودند اقتدار خود را بر دولت ايران مسلط کنند. در اين ميان ملت به رهبری روحانيت در مقابل مطامع آنان ايستادگی کرد. بنابراين برای از ميان بردن اين مقاومت لازم بود اقتدار ملی شکسته شود. برای اين کار با استفاده از زمينه های داخلی به فکر تحريک و ايجاد تفرقه در ميان ملت افتادند. ()
نتيجه نويسنده از اين قرار است که "به گمان ما قدرتهای استعماری از اين فرقه ها برای شکستن کيان يا اقتدار ملی ايران استفاده نموده اند." (19) و گفتنی است که اين همان اقتدار ملی است "که از زمان صفويه حول محور تشيع سامان يافته است." کوتاه سخن فرض نويسندگان از اين قرار است که در ايران عهد قاجار دو نيروی قدرتمند در تنش بوده اند: دولت و ملت. دولتهای قاجار غالبا ضعيف و دست نشانده بوده اند و نيروهای ملت تبلور نهائی خود را در روحانيت شيعه يافتند. دول استعماری هم برای تضعيف "محور شيعه" دست بکار "دين سازی" زدند و جنبش بهائيت محصول چنين فرآيندی است.
البته مطالعه دقيق و بررسی تمام جوانب نظريه اين اساتيد فن از حوصله اين مختصر خارج است ولی ناچار برخی از موارد انرا بايد بطور عميقتری تحليل نمود و محک زد. بر خوانندگان پوشيده نيست که صاحبان نظر و پژوهندگان در تمام رشته ها کمال دقت را در طرح درست تعريف موضوع تحت بررسی بکار می برند. مثلا در مطالعات يک فيزيکدان تعاريف واژه های وزن و حجم و جاذبه بايد تعريفی متعارف و پذيرفته شده در ميان فيزيکدانان باشد. نکته اولی که طرح آن ضروريست همانا ضعف مولفان در ارائه تعريفی درست از فرضيه جامعه شناسی خويش است. دکتر زاهدانی واژه های اقتدار و کيان را بعنوان برابر فارسی واژه فرانسه Autorité برگزيده اند. کاربرد واژه اقتدار درست و بلا مانع است ولی واژه کيان در لغت معادل درستی برای Autorité نمی باشد و در هيچ يک از فرهنگهای سياسی و علوم انسانی شناخته شده بکار برده نشده است. ضعف بزرگ و فاحش ديگر دکتر زاهدانی عدم توانائی وی در ارائه تعريفی درست و اساسی از جنبش "بهائيت" است. برای نمونه به تعريف واژه بهائيت بنابر فرموده اين پژوهشگر جامعه شناس توجه می کنيم. ايشان می نويسند: "سوال اصلی ما اين است: فرقه های شيخيه بابيه ازليه و بهائيه (که همه را تحت عنوان بهائی گری در ايران خلاصه نموده ايم) کی چرا چگونه و توسط چه کسانی به وجود آمده اند؟" (19) چنين ارزيابی غلط و نا درست تاريخی و چنين تعريف غير متعارفی را از يک نو آموز و تازه کار هم نمی بايست انتظار داشت تا چه رسد به استاد دانشگاهی که مثلا رسالت سرپرستی دانشجويان و محققان آينده کشور را بر دوش دارد. يک مدعی پژوهش و صاحب اجتهاد علمی چگونه می تواند طيفهای غير همگن و مستقل تاريخی را که تحولات زمانی آن بيش از يک صد و پنجاه سال طول کشيده تحت يک عنوان گرد هم آورده و محکوم کند. چنين ارزيابی سطحی و بی سابقه بدين می ماند که کسی بخواهد فرقه های مختلف شيعه چون اسماعيليه و زيديه و شيخيه و اخباريهای دوازده امامی راتحت عنوان "شيعه گری" برچسب زده و محکوم کند بی آنکه درک کند که هريک از اين جنبشها و حرکتهای درونی شيعه دارای ابعاد و مشخصات و جايگاه تاريخی خاصی هستند و حتی از نقطه نظر الهيات و فلسفه دينی نيز هريک ويژگيهای خود را دارند. بعلاوه گرچه در مثال بالا هريک از فرقه های شيعه را می توان بدرستی تحت عنوان "شيعه" بررسی نمود ولی پر واضح است که شيخيه وبابيه و ازليه را بهيچ ترتيب نمی توان جنبشی زير عنوان "بهائيت" محسوب داشت و چنين خطائی از هيچ محقق و پژوهشگر دانشگاهی تا بحال ديده نشده است گرچه از حربه های متداول رديه نويسانی است که فاقد بينش تاريخی می باشند.
و آقای دکتر زاهدانی و همکار ايشان زحمت کشيده و می نويسند که "به نظر اينجانب اين جنبش مانند يک بمب خوشه ای فرهنگی عمل کرده است که در هر جا قرار می گيرد به ايجاد فرقه های جديد می پردازد تا کيان دينی کشور ما و يا هر کشور مسلمان ديگری را تهديد کند." (49) بايد پرسيد جناب استاد ديانت بهائی در کدامين کشورها و در کدامين برهه تاريخی مانند يک بمب خوشه ای عمل کرده؟ آيا منظور ايشان اين است که ديانت بهائی در کشورهای گوناگون به فرقه های کوچکتری تقسيم شده؟ می پرسيم کدام کشورها؟ و شايد منظور آقای زاهدانی اين بوده که وجود جامعه کوچک بابی از هواداران ازل در اوائل قرن قبل در قبرس که اکثرا در حال تقيه بودند لطمه ای شديد به اقتدار اسلامی وارد کرده! جالب اينجاست که اساتيد فوق ضعف کيان و اقتدار اسلام و دول اسلامی را نتيجه مسلم ديانت بهائی و تاثيرات آن می دانند ولی دانسته نشد که آيا اختلافات صدر اسلام از جمله پيدايش دو فرقه شيعه و سنی و حرکت خوارج ناشی از همان "بمب خوشه ای فرهنگی" است يا خير؟ آيا مذاهب فقهی اهل سنت چون حنبلی و شافعی و حنفی و مالکی نيز از نتايج جنبش "بهائيگری" است؟ درباره دو مکتب کلامی معتزله و اشعريه چه بگوئيم؟ بنابر فرضيه غيرتاريخی و نادرست ايشان پس بايد جنبشهای تماما شيعی زيديه و مختاريه و اسماعيليه و صباحيه و مکاتب اخباري و اصولی را نتيجه "بمب خوشه ای" بهائيت و تلاش دول استعماری برای تضعيف اسلام بدانيم! آيا سرکوب مکتب اخباری (که تا آنزمان بزرگترين گروه شيعه بود) توسط پيروان مکتب جديد اصولی که از عهد صفوی آغاز شد و در نهايت و همزمان با ابتدای دوره قاجار موجب انقراض و نابودی اين گروه اکثريت روحانيون شيعه دوازده امامی شد نيز از کنشهای "بهائيکری" است؟ کدام "بمب خوشه ای فرهنگی" دست پرورده سياستهای خارجی و استعماری بود که علمای شيعه را وادار کرد که ملا صدرالدين شيرازی (ملا صدرا) را تکفير کنند؟ واضح است که ادعای دکتر زاهدانی در مورد اينکه ديانت بهائی موجب فرقه فرقه شدن دين مبين اسلام شده از ديد تاريخی ادعائی بس واهی و بی محتواست. ای کاش دکتر زاهدانی پيش از آنکه خود را گرفتار چنين استدلالات غير مستند و نادرست نمايند بيان بجا و مفيدحافظ شيرازی را نصب العين خويش قرار می دادند و ره افسانه نمی زدند. حافظ لسان الغيب قرنها پيش از ظهور ديانت بهائی در مورد فرقه گرائی و تشتت و تکفير در اسلام و در مذهب شيعه می فرمايد:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند
عجيب اينجاست که نويسنده محترم دست آويزی بهتر و توجيهی جامعتر برای تشتت و فرقه گرائی بين مسلمين از جنبش "بهائيت" نيافته اند. و البته خود اين ايراد ايشان حاکی از بی اطلاعی نگارنده است و نشانه غفلت از اين حقيقت که ديانت بهائی در راستای تاريخی خود اتحاد مردم را از اولويتهای خود انگاشته و در جهت اين رسالت تاريخی خويش قدم برداشته. مگر نه اينست که جم غفيری از اقليتهای مذهبی و ستمديده ايران به ديانت بهائی گرويدند و تعصبات چند هزارساله را در عدم معاشرت با غير قوم خود کنار گذاشتند. چگونه است که بهائيان زرتشتی نژاد و يهودی نژاد که تا آنزمان از نظر اجتماعی منزوی بودند تحت تاثير قوه جاذبه ديانت بهائی توانستند با يکديگر و دگر بهائيان شيعه نسب انسجام و اتحاد و برابری حاصل کنند؟ مشخص است که ديانت بهائی مانند قوه کهربائی عمل نموده که اقشار مختلف مردم را جذب کرده و تعصبات و جدائی های حاکم را سست نموده. اين همگرائی خود گويای اشتباه نظری و عملی مولفان مورد اشاره است.
نکته ای ديگری که مد نظر مولف محترم بوده اينستکه ظهور ديانت بهائی را مقارن شکسته شدن "کيان يا اقتدار ملی ايران" دانسته است. توجه خوانندگان عزيز را به بيان آقای دکتر زاهدانی جلب می نمايد که می نويسند: "کيان و اقتدار ملی ايران بعد از دوران صفويه حول محور ايدئولوژی تشيع شکل گرفته است. به گمان ما قدرتهای استعماری از اين فرقه ها برای شکستن کيان يا اقتدار ملی ايران استفاده نموده اند."(19) مطابق معمول ايشان هيچگونه سند و مدرکی برای اثبات ادعای خويش ارائه نمی کنند و با يک جمع بندی کلی و سطحی از مطلب می گذرند. ولی نکته فوق مستلزم اندکی دقت است. بايد پذيرفت که در دوره قاجاريه سستی دربار و دستگاه حکومتی در امور کشورداری و سهل انگاری اوليای امور موجب عقب افتادگی بيش از پيش ايران گشت. اين عقب افتادگی را در چندين جنبه از جمله ضعف دستگاه دولتی و حکومت مرکزی و نبود سيستم مالياتی و کمی محصولات صنعتی و توليدات کشاورزی و صادرات و پس روی ارزش تومان (با پشتوانه نقره) در مقابل ارزهای خارجی می توان ديد. البته دلائل عقب افتادن ايران در عرصه جهانی و شکسته شدن اقتدار ملی بسيارند و اين مختصر اجازه بحثی کافی را نمی دهد و بنابراين فقط به طرح کاستيهای فرضيه جناب مولف می پردازم. می پذيريم که از دوران صفويه مذهب رسمی ايران شيعه شد و بنا بر قرائن و شواهد تاريخی از همان عهد تمدن ايران سير نزولی خود را آغاز نمود. البته در همان دوران تمدنهای قديمی و پربار چين و هند نيز دست خوش سير نزولی خويش گشتند و همانند ايران کيان و اقتدار خود را در معرض سقوط تدريجی ديدند. در اينکه تمدنهای شرقی فوق از قرن شانزدهم و هفدهم ميلادی (و چند قرن قبل از ظهور "بهائيت") سير قهقرائی خود را اغاز نمودند شکی نيست.
محققين و صاحبان نظر فرضيه های گوناگونی در توجيه ضعف تدريجی تمدنهای شرق در برابر پيشرفت نسبتا سريع غرب ارائه داده اند که از آنجمله است نهضت رنسانس در اروپا و پي آمد های آن چون انقلاب صنعتی و ظهور حکومتهای مردم سالار (دموکراتيک). دو فرضيه جالب و پر اهميت نوين هم اخيرا ارائه شده که توجه صاحبان انديشه را جلب کرده و خلاء نظری نظريه های فوق را تا حدی بر طرف ساخته است. تاريخدان و محقق برجسته خانم ژانت ابولخد (Janet Abu-Lughod) بر آنستکه نقش عمده در سقوط شرق را پخش بيماری طاعون در هند و چين و ايران در پی حمله مغول ايفاء کرد. بنابر پژوهشهای ايشان بيش از نيمی از اهل کشورهای فوق از ميان رفتند و اين کمی جمعيت موجب شروع روند سقوط شرق گشت. آندره فرانک (Andre Gunder Frank) بر آنست که سقوط تدريجی شرق ناشی از کشف معادن نقره زيادی در قاره امريکا بود که با مدد گرفتن از آن ذخائر کشورهای اروپائی توانستند جای پائی در بازارهای هند و جين و ايران باز نموده و با وارد کردن مقدار زيادی نقره ارزش ارزها و پشتوانه اقتصادهای شرق را ضعيف کنند. بهرحال مسلم است که تا قبل از قرن نوزدهم ميلادی کشورهای غرب اروپا و حتی روسيه تفوق و برتری قابل ملاحظه ای نسبت به هر سه تمدن قديمی چين و هند و ايران بدست آورده بودند. کوتاه سخن اينکه با وجود آنکه جناب زاهد زاهدانی مايل هستند تقصير تضعيف کيان ايران را به گردن ديانت بهائی بيندازند ولی شواهد تاريخی بيانگر اينست که جريان سقوط شرق از قرنها قبل و مقارن با تسلط شيعه بر ايران آغاز شده و دهها سال پيش از ظهور ديانت بابی و بهائی بحد اعلای خود رسيده بود چنانکه دو شکست سنگين و معاهده های ننگين گلستان و ترکمنچای در دوره فتحعليشاه هم گواه آن است. از جناب زاهدانی بعيد نيست که در پژوهشهای آينده خود شکستهای ايران و امضای دو قرارداد شوم فوق را نيز بر گردن "بهائيگری" بيندازند.
مطلب ديگری که استاد زاهدانی مطرح می کنند مساله اقتدار دولت و اقتدار ملت است. ايشان می فرمايند که اقتدار دولت (يعنی شاه و دربار) توسط دولتهای خارجی (روس و انگليس) شکسته شده بود ولی کيان ملت که همانا کيان جامعه روحانيت و مجتهدين شيعه بود کماکان به تسلط و اقتدار خود ادامه داد. سياست دولتهای خارجی در دين سازی هم بنا بر گمان ايشان برای شکستن اقتدار اينان بود. تقسيم کيان ايران را به اقتدار دولت و ملت می پذيريم و متذکر می شويم که بنا بر گفته عبدالبهاء (رهبر بهائيان پس ار درگذشت حسينعلی نوری بهاءالله ) اختلاف و جدائی بين ايندو منجر به شکست نهائی نهضت مشروطه گشت. ولی تعريف جناب زاهدانی از دولت و ملت نيازمند کمی تامل است. جناب زاهدانی دولت را فقط شخص شاه و و دربار و دستگاه حکومت را بخشی از "دولت" بشمار می آورند. البته ايشان اذعان دارند که "آن دسته از رهبران مذهبی يا علمائی که از طرف دولت به عنوان امام جمعه يا شيخ الاسلام (رئيس دادگاههای شرع) منصوب می شدند نيز می توانستند جزئی از طبقه بالا محسوب شوند. ديگران اعم از علما و يا ديگر اقشار هم که با دربار ارتباط می يافتند به عضويت اين طبقه ارتقا می يافتند." (37-38) تعجب بنده نگارنده از اينجاست که چگونه شخصی پژوهشگر بخود اجازه می دهد که چنين مغالطه ای بنامش ثبت شود. بحث در اينجا بحث طبقات اجتماعی نبوده و نيست. موضوع صحبت نيروها و بردارهای اجتماعی است که مجموعا پديده دولت را تشکيل میدهند. بايد پذيرفت که رهبران مذهبی و مجتهدان عصر قاجار جزئی از دستگاه حاکم يا دولت بوده اند. شايد ارائه دو نمونه به تشريح بهتر مساله کمک نمايد. مثال اول را از جنگ دوم ايران و روسيه می آوريم که رهبران شيعه از جمله آقا سيد محمد اصفهانی مجتهد فتوای جهاد را صادر نمود ولی پيش از اعلام فتوا ملا رضای خوئی را به طهران گسيل داشت تا نظر فتحعلي شاه را جويا شود. پس اقتدار دولت و روحانيون شيعه بر خلاف ادعای جناب زاهدانی نه تنهابا هم اختلاف و تنش نداشته اند بلکه هم مسير و هم طيف بوده اند.
گرچه در برخی از دوره ها تنشهائی ميان دولت و برخی رهبران مذهبی شيعه وجود داشته است. منشا اين تنشها را نه در باورهای سياسی و نه در اختلافات جهان بينی ميان دستگاه حکومت و رهبران مذهبی ميتوان يافت بلکه موارد تنش را بايد در عوامل مالی و منافع اقتصادی جست. نمونه دوم را بنقل از کتاب تاريخ بيداری ايرانيان نوشته ناظم الاسلام پيرامون ائتلاف شيخ فضل الله نوری با سيد محمد طباطبائی می آوريم. ناظم الاسلام می نويسد که پس از سفر حج جناب شيخ فضل الله چون ايشان "به طريق اعيانيت سلوک کرده بود با قرض گزافی وارد شده مبلغ دوازده هزار تومان برای ادای ديونش از امين السلطان درخواست نمود." او هم از پرداخت اين مبلغ امتناع کرد. چنين بود که شيخ فضل الله با سيد محمد طباطبائی که آخوندی آزاده و اصلاح طلب بود بر ضد صدراعظم ائتلاف کرد (جلد 1ص 209). چنين زد و بندهائی منافع مالی در پی داشته اند چه که پس از عزل امين السلطان جانشينش عين الدوله با
"حاج شيخ فضل الله متحد گرديده امورات شرعی و عرفی بلکه مملکتی را راجع به محکمه شيخ نوری کرد. تا آنکه کار شيخ بالا گرفت و کارهای عمده را صورت و انجام می داد. حکومت بعض از ولايات عمده بر حسب مشورت و تصويب شيخ نوری معين و برقرار می شد مانند شوکت الملک حاکم قائنات که شيخ نوری سی هزار تومان از او تعارف گرفت و از عين الدوله خواهش نمود که حکومت قائنات و ارثيه برادرش مرحوم شوکت الملک را به او واگذار و تفويض نمايد. فورا تمنای او به اجابت مقرون شد.(211)
خوانندگان محترم ملاحظه می کنند که نمونه فوق مشتی از خروار است. روحانيون و مراجع تقليدی که صاحب اقتدار و شوکت بودند دست در دست دولت داشتند و همگام آن حرکت می کردند و اساسا برای تثبيت قدرت خود محتاج به حمايت دربار و شاهزادگان و سائر ارکان دولت بودند. پاسخ اين پرسش را که آيا روحانيون شيعه انگشت شماری مانند ميرزای شيرازی و سيد محمد طباطبائی که اهداف مالی و منافع اقتصادی شخصی را دنبال نمی کردند جزء اقتدار مردمی حساب می شدند يا جزئی از کيان دولت را نمی توان در اين مختصر بدرستی بررسی کرد. ولی اينقدر معلوم شد که جناب زاهدانی يا بنابر بی اطلاعی از تاريخ قاجاريه و مشروطيت و يا بنابر مصالح شخصی فرضيه های نادرست تاريخی را ارائه کرده اند و اين فرضيه ها را بدون تحقيق عميق و مطالعه دقيق و بدون پشتوانه علمی بعنوان نگرشهائی نوين عرضه نموده اند. نظريه ايشان در مورد کيان ملت و نقش روحانيت بيشتر به رويا و خيال پردازی (و شايد پروپاگاند) می ماند تا پژوهشی علمی.
جناب زاهدانی در ادامه همين مساله در باره ايستادگی و پايداری روحانيت در مقابل منافع دولتهای خارجی داد سخن داده می نويسند:"نمونه های بارز اين تقابل يکی فتوای جهاد توسط علما و بسيج مردم در جنگ ايران و روس و پيروزيهای شگفت انگيز حاصل از آن است." (81) شايد جناب محقق ارجمند فراموش کرده اند که ايران در هردو دوره جنگ ايران و روس شکستهای بسيار سختی خورد و ناچار مجبور شد که با روسيه تزاری صلح کند و تن به دو قرارداد شوم و ننگين گلستان و ترکمنچای دهد. شايد جناب زاهدانی چنان در پی اثبات فرضيه "کيان" خود و حمله بر آئين بهائی هستند که از دست دادن گرجستان و دربند و باکو و شيروان و گنجه و شکی و قره باغ و طالش از خاک وطن را از ياد برده اند و يا پيروزی انگاشته اند.
ضعف نظری کتاب بهائيت در ايران از مآخذ تاريخی آن نيز آشکار است. جناب زاهدانی از ميان دهها تن از دانشمندان و پژوهشگران معاصر که در دهه های اخير صدها کتاب و مقاله سنگين و پر محتوا پيرامون تاريخ و جامعه شناسی ايران در دانشگاههای برون مرزی نگاشته اند فقط به دو کتاب قديمی بسنده کرده اند که يکی از آنهاکه بيشتر از آن بهره برده شده کتاب حامد الگار است که چاپ 1969ميلادی است. تاريخ شناسان ميدانند که کتاب الگار بسيار ضعيف است و در سی و اندی سال اخيرتمام محققين بعدی نظريات ايشان را زير سوال برده و رد کرده اند. چرا از آثار ژانت آفاری و منگول بيات و ونسا مارتين و هوان کول و نيکی کدی و ديگر انديشمندان آکادميک و دانشگاهی مطرح تاريخ ايران نقل قول نشده و چگونه است که آقای زاهدانی بخود اجازه ميدهد که سه دهه پژوهش را ناديده گرفته بدون آشنائی با مطالعات جديد و نقد و بهره گيری از کتب و مقالات و معلومات نوينی که در يک رشته دراين مدت نوشته شده دست بقلم برده کتابی بنويسد و فرضيه ای غلط و بی اعتبارارائه دهد؟ آيا فرضا پزشکی می تواند بر پايه دانسته های سی سال قبل و بدون بهره گيری از دانسته های کنونی به مداوای بيماری بپردازد؟ آيا چنين پزشکی مستحق نکوهش و پيگرد قانونی نيست؟ گويا رديه نويُسان معاف از ضوابط تحقيق هستند؟ اين خود از شگفتيهای منحصر بفرد روش تحقيق دکتر زاهد زاهدانی است ولی از شگردهای معمول رديه نويسانی است که در قبال حقيقتهای تاريخی مسئوليتی احساس نمی کنند.
در خاتمه اين را نيز بايد بگوئيم که بنده هرگز کتابی نديده ام که در آن اينقدر اشتباهات املای انگليسی و خطا در کتاب شناسی و معرفی مآخذ موجود باشد. کمتر پانويسی در اين کتاب هست که اشتباهات فاحش و چشمگير انگليسی نداشته باشد. گويا جناب مولف تحصيل کرده کشور انگلستان هستند لذا سواد و تسلط ايشان بر زبان تحصيليشان را زير سوال نمی بريم ولی پرسش بنده اينست که چرا جناب زاهدانی زحمت نکشيده اند و حداقل از يک نرم افزار پيش پا افتاده و متداول برای تصحيح واژه های انگليسی غلط خويش بهره نبرده اند؟ و چگونه است که در ارائه مآخذ و کتاب شناسی از هيچ قاعده مرسوم استفاده نکرده اند و غلطها را بر هم انباشته اند؟
کتاب بهائيت در ايران علاوه بر ضعفهای نظری و تحليلی شديد فوق در ثبت وقايع واضح و آشکار تاريخی نيز کاستيهای فراوانی دارد که عدم توانائی مولفان را در ارائه مسائل ساده تاريخی عيان می سازد. بعنوان نمونه ايشان در تحليل اظهار امر و شروع دعوی سيد عليمحمد باب (حضرت باب) ملا حسين بشروئه ای را با ملا صادق مقدس اشتباه نموده می نويسند "در شب جمعه پنجم جمادی الاولی سال 1260 مطابق 23 ماه مه 1844 ميلادی در حالی که ملا حسين مقدس را به خود متوجه و مفتون نموده بود ..." (128)اشتباهی که از يک تازه کار هم انتظار نمی رود تا چه برسد بکسي که ادعای پژوهش و فرضيه پردازی دارد. و از چنين پژوهشگری دور نيست که بنويسد "روحيه ماکسول در اواخر سال 1378 مرد و تا هنگام مرگ رياست بيت العدل اعظم را بر عهده داشت" در حالی که بر همه اشکار است که خانم روحيه ماکسول هرگز عضو بيت العدل هم نبوده اند تا چه برسد برياست آن. اگر جناب دکتر زاهدانی بجای فرضيه پردازی به مطالعه چند جزوه و کتاب ساده و کتابهای مرجع می پرداختند شايد خود را گرفتار اشتباهاتی چنين فاحش نمی کردند و اعتبار و اجتهاد علمی ايشان چنين خدشه دار نميشد.
و اميدوارم که خوانندگان ارجمند نويسنده اين نقد را ببخشند و خرده نگيرند چه که اين بررسی را معطوف به نقاط قوت و احاطه دکتر زاهدانی که همانا بحث تاريخ نگاری و زاويه جامعه شناسی است قرار دادم. ناگفته پيداست که کتاب بهائيت در ايران در رابطه با موضوع اصلی خود که ديانت بهائی و تاريخ و تعاليم آن و گفتمان اجتماعی آنست بسيار ضعيف است و کاستيهای فراوانی دارد. و البته بر خوانندگان عزيز پوشيده نيست که در کتابی با اينهمه ضعف نظری و تئوری شايد تحليل بيشتر کاری عبث و بيهوده باشد چه که:
خانه از پايبست ويرانست
خواجه در بند نقش ايوانست
https://www.gozaar.org/template1.php?id=305
داس مرگ بر شاهرگ آیندهی یک نسل از جوانان بهایی
شمارهی - آبان - نوامبر - حقوق اقلیتهای قومی و مذهبی
«ایران محل تولد بنیانگذار دیانت بهایی؛ و از این رو سرزمین مقدس بهاییان ایرانی و غیر ایرانی است. اما از فوریهی 1979 بدین سو، این محل سرزمین کابوسهای پیروان این دین شده است. گرچه از آغاز ظهور دین بهایی در میانهی قرن نوزدهم، معتقدان به آن، در سراسر ایران، گاه مورد حملهی ماموران دولتی، و گاه دست خوش یورشهای برخی از مردم گوش به فرمان ملایان بودهاند؛ انقلاب اسلامی بیتردید سرآغاز سرکوب سیستماتیک و «قانونمند» این گروه را رقم زده است. در این مقطع، همان قماش مجتهدینی که فتوا به مباح بودن خون معتقدان به این دین را میدادند، حکمرانان بی رقیب سرزمین «اولین بیانیهی حقوق بشر» (منشور کورش کبیر) در جهان شدند.»
" هر کس حق دارد که از آموزش و پرورش بهره مند شود ... آموزش عالی باید با شرایط مساوی بر روی همه باز باشد." (بند 26 اعلامیهی جهانی حقوق بشر)
ایران محل تولد بنیانگذار دیانت بهایی؛ و از این رو سرزمین مقدس بهاییان ایرانی و غیر ایرانی است. اما از فوریهی 1979 بدین سو، این محل سرزمین کابوسهای پیروان این دین شده است. گرچه از آغاز ظهور دین بهایی در میانهی قرن نوزدهم، معتقدان به آن، در سراسر ایران، گاه مورد حملهی ماموران دولتی، و گاه دست خوش یورشهای برخی از مردم گوش به فرمان ملایان بودهاند؛ انقلاب اسلامی بیتردید سرآغاز سرکوب سیستماتیک و «قانونمند» این گروه را رقم زده است. در این مقطع، همان قماش مجتهدینی که فتوا به مباح بودن خون معتقدان به این دین را میدادند، حکمرانان بی رقیب سرزمین «اولین بیانیهی حقوق بشر» (منشور کورش کبیر) در جهان شدند.
آنچه برای بیشتر مردم «بهار آزادی» -هرچند کوتاه- بود، برای برخی اقلیتها از جمله بهاییان، از همان ابتدا آغاز «زمستان سرما وخشونت» شد. پس از هرج و مرج ابتدایی، اولین قانون اساسی اسلامی به تصویب رسید و تبعیض نسبت به گروههای مشخصی از جامعه را قانونیت بخشید.
اصل 12 قانون اساسی جدید، شیعهی دوازده امامی را دین رسمی اعلام کرد؛ و به این ترتیب میلیونها ایرانی غیرشیعه و غیرمسلمان را رسما به عنوان شهروندان درجه دو اعلام کرد. گرچه دینهای زرتشتی، مسیحی و کلیمی، مطابق اصل 13 قانون اساسی به عنوان اقلیت به رسمیت شناخته شدند، اما این شناسایی سبب نشد تا حتی این گروه از ایرانیان در قوانین مدنی و جزایی به تبعیضهای باور نکردنی گرفتار نشوند. بهاییان اما از شمول این قانون تبعیضآمیز هم به کنار بودند؛ امری که نه مایهی آسایش و امنیت آنها، بلکه چارچوبی قانونی برای سرکوب وحشیانهی آنها شد.
از آن به بعد، اعتراف به تعلق به دین بهایی میتوانست حکم اعدام به همراه داشته باشد. حقوق مدنی و شهروندی بهاییان از آنها ستانده شد. در همان دوران 200 تن از آنها به جوخههای اعدام و طنابهای دار سپرده شدند، بسیاری به زندان افتادند، از مشاغل خود اخراج شدند و اموال مشروع و قانونی آنها به مصادرهی حکومت اسلامی درآمد، و حقوق بازنشستگی سالخوردگانی که دهها سال برای آب و خاک ایران خدمت کرده بودند به آنها پرداخته نشد.
اسفبارتر این که، آن چه توسط ماموران حکومت اسلامی انجام میشد، با سکوت، و بی کمترین مقاومت مخالفت از سوی اقشار وسیع جامعه پذیرفته شد؛ و حتی بسیاری از سازمانهای سیاسی مخالف رژیم نیز کوشیدند تا برای این سرکوب، توضیحات و توجیهات امنیتی، سیاسی و ایدئولوژیک بتراشند.
در میان آن چه بر بهاییان رفت، «انکار حق آموزش» شاید یکی از بزرگترین مظالمی باشد که در حق این گروه از مردم ایران روا داشته شده است. به گفتهی دیان علایی، نمایندهی جامعهی بهایی در سازمان ملل،از اولین سال پس از برآمدن حکومت اسلامی، کودکان بهایی از ثبت نام در مدارس و جوانان بهایی از ورود به دانشگاهها منع شدند.
گرچه این محدودیت قرون وسطایی نتوانست مدتی دراز و به طور کامل تحمیل شود، اما فشارهای جانبی پس از ثبت نام کودکان در مدارس به اشکال مختلف نمایان شد.
یک زن جوان بهایی میگوید: "معلم مرا از بقیهی همشاگردانم جدا میکرد و به آنها میگفت که به من نزدیک نشوند زیرا به گفتهی او من نجس بودم"
او میافزاید: "خیلی کوچک بودم و نمیتوانستم بفهمم چرا با من چنین میکنند. میان خود و همشاگردانم تفاوتی نمیدیدم"
در سال 1991، نزدیک به پانزده سال پس از سرکوب و اعمال فشارها و تبعیضها، و در نتیجهی اعتراضات سازمانهای جهانی، رهبر رژیم اسلامی، سید علی خامنهای، و رئیس جمهور وقت، اکبرهاشمی رفسنجانی، از شورایعالی انقلاب فرهنگی درخواست کردند که اساس سیاست جدیدی را در برخورد با بهاییان تدوین کند. نتیجهی این درخواست، ابلاغیهای بود که مهر محرمانهای موظف شد آن را از دید «نامحرمان» دور بدارد. این ابلاغیه که شمارهی 1327 و تاریخ 6/12/69 [25 فوریه 1991] را بر خود دارد، به امضای حجت الاسلام سید محمد گلپایگانی، دبیر وقت شورای انقلاب فرهنگی، صادر شد و سپس به امضای رهبر نیز رسید و حکم «قانون» یافت. این سند در گزارش رسمی آقای گالین دوپل، گزارشگر ویژهی حقوق بشر سازمان ملل در ایران، در سال 1993 افشا شد. محور مرکزی این سند، تغییر سیاست حکومت از سرکوب و کشتار بهاییان، به مسدود کردن «راه ترقی و توسعهی» این گروه از جامعه بود. در این سند، برای اولین بار، به شکلی روشن دستور عدم پذیرش جوانان بهایی در مراکز آموزش عالی صادر شده است؛ و اشکال خشن سرکوب، به دلیل حساسیتهایی که در سطح جهان بر میانگیزد، منع شدهاست.
در بند «الف» تحت عنوان «جایگاه بهاییان در نظام مملکتی» چنین آمده است:
1- آنان بدون جهت از مملکت اخراج نمی شوند.
2- آنان بی دلیل دستگیر، زندانی و یا مجازات نمی شوند.
3- برخورد نظام با آنان باید طوری باشد که راه ترقی و توسعهی آنان مسدود شود (تاکید از ماست).
در بند «ب» این سند تحت عنوان «جایگاه فرهنگی» [بهاییان] آمده است:
1- در مدارس چنانچه اظهار نکردند بهاییاند، ثبت نام شوند.
2- حتی المقدور در مدارسی که کادر قوی و مسلط بر مسایل عقیدتی دارند ثبت نام شوند.
3- از پذیرش آنها در دانشگاهها باید جلوگیری شود و هر گاه در حین تحصیل هویت بهایی آنها روشن شود باید از دانشگاه اخراج شوند.
آنچه رهبران ایران اسلامی در پیوند با آموزش بهاییان به «قانون» تبدیل کردند، در تناقضی آشکار با بند 26 اعلامیهی جهانی حقوق بشر که ایران یکی از امضا کنندگان آن است قرار دارد: " هر کس حق دارد که از آموزش و پرورش بهرهمند شود ... آموزش عالی باید با شرایط مساوی بر روی همه باز باشد."
ژرفای این حق کشی وقتی ملموستر میشود که به جایگاه امر آموزش در میان معتقدان به این دین واقف باشیم.
اهمیت تحصیل و آموزش برای ایشان سبب شد که سالها پییش از آن که سیستم مدرن آموزشی در ایران عمومیت پیدا کند، بهاییان به تاسیس مراکز آموزشی متجدد بپردازند. ساختن «مدرسهی تربیت پسران» در پیش شب قرن نوزدهم، در سال 1899؛ و تاسیس مدرسهی دخترانهی بهایی در سال 1911 از این دست بودند. به مرور تعداد و گنجایش این مراکز آموزشی افزایش یافت و در عین حال، در سراسر ایران گسترده شد. این مراکز که به آموزش دروس عمومی میپرداختند، در شهرهای همدان، قزوین، کاشان و در بسیاری نقاط دیگر به روی عموم کودکان گشوده بود. تنها در تهران قریب به نیمی از دانش آموزان مدارس بهاییان، غیر بهایی بودند. در سال 1905 «مدرسهی تربیت پسران» تنها مدرسهی تهران بود که همچون نظام آموزش اروپایی، تدریس روزانهی ریاضیات را در دستور کار خود داشت.
طبق یک برآورد غیر رسمی، حدود 10 درصد از 28 هزار دانش آموز ایرانی در سال 1920 در پنجاه مدرسهی تاسیس شده توسط بهاییان به تحصیل مشغول بودند. دیرتر اما، این مدارس در برخوردی نابرابر با دولت رضاشاه پهلوی مجوزهای خود را ازدست دادند و تعطیل شدند. طبیعتا، این ضربهی بزرگ نتوانست بهاییان را از آموزش و پرورش که در آموزههاشان نقشی محوری دارد، بازدارد. یک برآورد دیگر نشان میدهد که در سال 1973 صد درصد زنان بهایی زیر 40 سال باسواد بودند، در حالی که آمار زنان باسواد این گروه سنی در همین مقطع در سطح کشور کمتر از 25 درصد بود.
در سال 1987، یعنی هجده سال پس از آن که هیچ جوان بهایی امکان ورود به سیستم آموزش عالی ایران را نیافته بود- و همزمان، از فشار اعدامها و زندانها بر جامعهی بهایی کاسته شده بود- این جامعه یک نظام آموزشعالی ایجاد کرد و به جوانان خود امید تازهای برای زندگی داد. این سیستم با امکاناتی بسیار محدود کار خود را آغاز کرد؛ و با حمایت اعضای جامعه پس از یک دهه، در سال 1998 تعداد دانشجویان ورودی آن بر نهصد نفر بالغ شد. اتکا به کار داوطلبانهی افراد حرفهای و امکانات وقف شدهی مادی اساس مقاومت و تداوم این سیستم بود. بسیاری از استادان دانشگاهها که به دلیل بهایی بودن از مراکز آموزشی رسمی و دولتی «پاکسازی» شده بودند، به این سیستم پیوستند.
دست اندرکاران این نظام آموزشی نمیتوانستند امیدی به استفاده از امکانات و اماکن عمومی و دولتی داشته باشند؛ بنابراین، حدود 150 استاد و استادیار، صدها دانشجو را در گروههای بسیار کوچک در خانهها و محلهای خصوصی و به طریق مکاتبهای آموزش میدادند. همزمان، زیرساختهای محدود آموزشی، همچون کلاسهای کوچک، آزمایشگاه و کتابخانههای علمی، به مرور در سراسر کشور شکل گرفتند. با وجود محدودیتها، آموزش این سیستم از چنان کیفیتی برخوردار بود که تعدادی از فارغالتحصیلان این مجموعه به دریافت پذیرش در ردههای تخصصی از بهترین دانشگاههای آمریکای شمالی نایل شدند.
دیان علایی، نمایندهی جامعهی بهایی سازمان ملل دربارهی سرنوشت این نظام آموزشی میگوید: "در سپتامبر- اکتبر 1998، ماموران دولتی ایران به مراکز آموزشی بهاییان یورش بردند و دست کم 36 نفر از کادر آموزشی آن را دستگیر کردند. آزمایشگاهها تعطیل و مصادره شدند و جزوههای آموزشی در بیش از 500 منزل خصوصی ضبط شدند."
او میافزاید: "از دستگیرشدگان خواسته بودند تعهد کنند که مدارس آموزش عالی بهایی را تعطیل میکنند و دیگر هرگز با این مراکز همکاری نخواهند کرد." طی حملهی دیگری در سال 2001، سه مرکز آموزشی دیگر تخریب شدند. در 19 جولای 2002، هنگام برگزاری کنکور ورودی نظام آموزشی بهایی، سه محل در شیراز و پنج محل در مشهد مورد حملهی سپاه پاسداران انقلاب انقلاب اسلامی قرارگرفتند. در شیراز از پروسهی امتحانات فیلمبرداری شده و متقاضیان حاضر در آنجا بازجویی شدند؛ و جزوات امتحانی در تمامی 8 محل ضبط شدند.
در مقابل فشارهای حکومت برای جلوگیری از آموزش جوانان بهایی، تلاش این جامعه برای بقای سیستم ادامه یافت و زیرساختها بازسازی شدند.
ادامهی فشارهای بینالمللی بر جمهوری اسلامی، سران حکومت را وادار کرد تا در سال 2004 اولین مانع بر سر راه ورود جوانان بهایی به سیستم آموزشعالی رسمی کشور را حذف کنند. دیان علایی در مورد اولین خوان که در مقابل بهاییان متقاضی تحصیل در دانشگاههای عادی قرار داشت، میگوید: "تا سال 2003 در فرم ثبت نام کنکور، علاوه بر اسلام، سه اقلیت دینی پذیرفته شده [یهودی، مسیحی و زرتشتی] آورده شده بود و متقاضی میبایست با علامت زدن در محل تعین شده، تعلق دینی خود را مشخص کند. تا آن وقت جوانان بهایی یا این قسمت را خالی میگذاشتند، یا با افزودن دین خود به فرم تعلق خود را مشخص میکردند؛ و همین امر سبب جلوگیری از ثبت نام آنها میشد." علایی در پاسخ به این که چرا تعلق به دین بهایی باید اعلام میشد، میگوید: "جوانان بهایی در آموزههای دین خود یاد گرفتهاند که دورغ نگویند و «تقیه» نکنند. از این گذشته، دادن آگاهانهی اطلاعات غلط در یک فرم دولتی مخالف قانون است؛ و ما به قوانین کشوری که ساکن آن هستیم احترام میگذاریم."
ر سال 2004 این قسمت از فرمهای کنکور حذف شد. در پی این تغییر، نزدیک به هزار جوان بهایی امکان شرکت در کنکور را یافتند و قریب به هشتصد نفر، بعضا با رتبههای بالا، در این امتحانات موفق شدند. علایی در این رابطه میگوید:"متاسفانه مانع دیگری سبب شد تا تنها 10 نفر از قبولشدگان اجازهی ثبت نام در دانشگاه را بیابند؛ اما این ده نفر نیز برای اعلام همبستگی با 790 نفر دیگر از رفتن به دانشگاههای رسمی خود داری کردند."
آن «مانع دیگر» که علایی به آن اشاره میکند، شگرد محاسبه شدهی جدیدی بود تا نظام به هر شیوهی ممکن به ابلاغیهی شورای انقلاب فرهنگی که پیشتر به آن اشاره شد وفادار بماند. مسئولان در فرمهای ثبت نام، قسمتی مربوط به درس دینی را گنجانده بودند. متقاضی میبایست مشخص میکرد درس دینی را - که از واحدهای اجباری تمامی رشتههای دانشگاهی در ایران است - در پیوند با کدام دین میگذراند. دیان علایی در این رابطه چنین توضیح میدهد: " جوانان بهایی که طبیعتا با اسلام آشنایی بیشتری داشتند، برای آموزش دینی، اسلام را انتخاب کرده بودند؛ اما، پس از دریافت جوابهای قبولی، متوجه شدند که به عنوان «مسلمان» ثبت نام شدهاند. مراجعه به دانشگاهها و توضیح آن «اشتباه»، سبب شد تا تقریبا تمامی قبول شدگان از ورود به دانشگاه واداشته شوند." او میافزاید: "این وضعیت تا امروز، یعنی آغاز سال تحصیلی 2006- 2007 تغییر نکرده است؛ اما جوانان بهایی در ایران برای امسال همچنان تلاش میکنند تا تغییری در این وضعیت بوجود بیاورند"
سه دهه محرومیت از تحصیل و سه دهه سلب حق امیدواری به آینده، معضلی است که جوانان بهایی در ایران، کشوری که آن را سرزمین مقدس آباء و اجدادی خود میشمارند، با آن روبرو هستند. جمهوری اسلامی ایران همچنان با دستگیری فردی یا جمعی افرادی که در آموزش بهاییان کوشا هستند، تلاش در سرکوب حقی دارد که توسط بیانیهی جهانی حقوق بشر بر آن صحه گذارده شده است.
یک جوان بهایی میپرسد: "تا کی این وضع ادامه خواهد یافت؟"
|
|